ه‍.ش. ۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

آخرین ایستگاه ، آخرین پرواز

این روزها فقط آینه راست می گوید اوست که وقتی در برابرش می ایستم سیمای زنی را نشانم می دهد که به باد رفته خودش و همه رویاهایش . جهان و هر چه در آن هست دروغ می گویند فردا روز دیگری نبود قطار ما هرگز به ایستگاه نرسید , هیچ بادگیری در برابر به باد رفتنم استفامت نکرد .
فروغ هم دروغ گفت پرنده که مرد کسی خاطره پرواز را به یاد نیاورد جهان زیاد دروغ می گوید من امروز تنها پشت یک پنجره بسته ایستادم تا با آخرین دود محو شوم از خاطره پرواز باآخرین دود این سیگار
دور شدن از این شهر شاید، اما کجا می شود دور شد از این تنهایی لعنتی که چسبیده به تن ات رهای ات نمی کند . من زنی را یافتم که رفتن اش نابودم کرد این حاصل همه جستجوهایم بود دیدن خودم و از دست دادن اش خودم و هزار رویای رنگی که رنگ دانه هاش را می بازد در میان هزار رنگی زندگی من مسافرم با چمدانی در دست و در انتظار اعلام ساعت پرواز شمعدانی از دستهام روییده و دستمال سفیدی که تکان می خورد برای آخرین مسافر شاید من باشم نوبت بعدی انگار نوبت پرواز به من نمی رسد گفتم پرنده که مرد کسی پرواز را به خاطر نسپرد .
مسافرم بی پرواز؛ مسافرم بی مقصد؛ مسافرم بی ایستگاه؛ منم تنهابا چمدانی در دست و دریچه ایی در مشت که خاطرات ام را به یاد می آورد و خنجری در پشت که رفاقت را .
مشت مشت کلمه خروار خروار واژه های ناموزون ریخته ام توی این چمدان لعنتی که بی هیچ وزن و قافیه ایی به جان هم افتاده اند .
جهان فریبمان داد ، شاعرها همه دروغ گفتند ما باختیم حتی اگر باور نکنیم و این سفر این تنهایی این شمعدانی این دستمال سفید و این آخرین دود تاوان باختن ما بود
ما باختیم می خواهی باور کن می خواهی بمان و اصرار کن فرقی هم نمی کند حالا که هست و نیست ات را باخته ایی چیزی باقی نمانده برای دوباره باختن.
از روی دست خدا هم که مشق نوشتیم مشق های پر از غلط بود ما مردود شدیم جهان برای آزادی پرواز جا نداشت تقصیر هیچ کس نبود
آهای بلند شو رسیدیم به اخرین ایستگاه چه بخواهی چه نخواهی ایستگاه آخر همین جاست محو شدن در آخرین دود این سیگار

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

جفت گیری امنیتی ...

پونه گربه دختر عمه جان بارداره شواهد امر نشون می ده کار کار آقا پشمک سالار گربه هاس که با همه تفکیک جنسیتی ها و طرح های امنیت اجتماعی و گشت ارشادی خانواده و ... کار خودش و کرد درسته که داره سه تا توله گربه به گربه های فامیل اضافه می شه اما پیام اخلاقی این ماجرا همون انگشت وسطی بود که پشمک به هممون (مسئولین امر امنیتی خانواده) نشون داد که یعنی هرچقدر هم خودتونو جر بدید من کار خودم و می کنم .
از قدیم هم گفتن اگر کسی بخواد کاری بکنه می کنه بیخودی خودتونو جر ندید با شما هم هستم هااااا انگشت وسطی خیلی ها به افتخار شما این روزها بالاست :))

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

احمق ما مرده ایم ...*

دیشب نمی دونم چی زده بودم چی خورده بودم ؟ حالا هر چی حتما تو عالم هپروت بودم چون طی یک اس ام اس به جواد که مثل من آویزون بود نوشتم : همیشه بعد از تاریکی مطلق آروم آروم خورشید طلوع می کنه ، هر چند شب ما یلداست اما اونم بلاخره صبح می شه .
این و خدا شاهده من گفتم مدارک زنده ایی از جمله جواد و حاج آقا که پاش همیشه رو سیمه موجوده فقط جای مسعود خالی بود که بگه :آفرین ، آفرین

امروز اما نه چیزی خورده بودم نه چیزی زده بودم . خود خودم بودم وقتی صدرا سوال تکراری اش را در مسنجر پرسید و گفت : مادر جان به نظرت آخرش چی می شه ؟
گفتم : آخری نداره دیگه احمق ما مرده ایم .
صدرا اصرار داشت که هنوز نمرده چون لابد اونم مثل دیشب من در عالم هپروت بود اما ما واقعا مرده ایم وقتی روزنامه نگاری روزنامه نداشته باشه یعنی چی ؟ یعنی احمق ما مرده ایم


وقتی در آستانه سی سالگی باید انشای قدیمیه : می خواهید در آینده چه کاره شوید را مشق می کنیم . وقتی می خواهیم بنویسیم روزنامه نگار اما هیچ کس نمی داند اصلا چنین شغلی هم بوده یعنی ما نمرده ایم ؟


* نام کتابی از رسول یونان

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

من دیگه نیستم ...


* دستشویی در میدان نقش جهان که دل بسیاری از دوستان الخصوص بهنام جان را شاد کرده چشم هایش را به روی جهان گشود.

تنها چیزی که این روزها باعث تسکین آدم می شه مرور خاطرات خوش و امید به تکرار اونهاست . از ناله کردن خوشم نمی یاد اما کمی که دورو برت و نگاه می کنی می بینی ناله داره از در و دیوار می باره و تو هم کاری از دست ات بر نمی یاد جز زدن به کوچه علی چپ . منم الان اونجام تو کوچه علی چپ و هیچ راه تماسی با من هم وجود نداره نه تلفن ، نه اس ام اس ، نه ملاقات حضوری

شاید الان حبس خانگی باشم ، شایدم رفتم خارج شایدم کلاس گذاشتم !!! مهم اینکه دیگه نیستم نه رفیق دیگه نیستم . نیستم شایدم یعنی دیگه نیستم تو چرخه تکراری خریت خودم . چرخه ایی که هی تکرار می شه و بعد دیگران و مقصرش می دونم نه خودم مقصرم خودم اما دیگه نیستم رفیق .

هر آدمی یه قیمتی داره یکی ماهی 300 تومن می ارزه یکی ماهی یک میلیون تومن یکی هم ماهی ... یعنی انقدر زیاده قیمت ماهیانه اش که نمی شه جز رفاقت جور دیگه ایی پرداخت اش کرد . کم هستن این جور رفقا بهتر ؛ دورت هر چی خلوت تر اعصابتم آروم تر چندبار باید یه آدم چوب خریت تو رفاقت و بخوره ؟ ممکنه خیلی ها به خودشون بگیرن مهم نیست حتما رفقای 300 تومنی بودن که به خودشون می گیرن .
به هر حال دل چرکینی ام الان از چند نفری زیاده فقطم یه جور پاک می شه . که دیگه هرگز ریخت شونو نبینم نه ریختشونو نه پیامهای با واسطه و بی واسطه شونو آقا من دیگه نیستم من دیگه دولا نیستم تا شما دوست عزیز سوار بر بنده شده و خر مراد را به تاخت برانید حتی شما دوست عزیز . با شما هستم .
راستی یه جا دیگه هم نیستم : برای همکاری با نشریه یا هر کوفت دیگر دولتی هر چند از خود نشریه مربوطه تماس های مکرر داشتم اما یه احمق که نه سر پیازه نه ته پیاز هم در تلاش برای یافتن شماره بنده این نشریه رو بهانه کرده اما خر خودشه چون مدیران نشریه مربوطه خودشون شماره تماس بنده رو داشتن .
تنها جایی که خودم نیستم اما گزارش هام هست این روزها سایت آفتاب و روزنامه وزین همشهری صفحات وزین گردشگری و میراث فرهنگی است و البته تنها جایی که خودم هم هستم در برنامه های سفر یا گردهمایی های گروه 1+7 در ... است .
پی نوشت :
تمام سهم خشت های تاریخ (البته با اندکی سانسور) : http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=114453

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

خرداد پر از حادثه ایی در راه است

5 هم وطن ایرانی به جرمی که تا آخرین لحظه حیات نمی پذیرند اعدام می شوند . عماد الدین باقی ممنوع الماقات و بد حال است . شیوانظر آهاری تحت فشار است حکم 6 سال حبس عرب سرخی تایید می شود و ... خبرهای بد دیگر را امروز در حالی مرور می کنم که بغض راه گلوم را بسته چرا که کسی نیست برای عاملان حادثه کثیف کهریزک حکم صادر کند و حق مردم را از سرکرده باند فساد فاطمی باز ستاند .
به جای دختران و پسران جوان که همه هیجان زندگی شان در این سرزمین خفقان و سیاهی رفتن به بام تهران و نظاره کردن شهر در میان تاریکی و ظلمت است عاملان تاریکی بازداشت نمی شوند .
دوباره جلوی بازداشت گاه وزرا پر شده از پدرها و مادرها جلوی اوین هم دسته ایی دیگر نشسته در انتظار و هم چنان عده ایی مامور تا در هر جای شهر که دلشان خواست تظاهرات برگزار کنند برای اعتراض به بد حجابی کسی هم نیست به جرم نداشتن مجوز کتک شان بزند خوب آنها مامور چنین حرکتی هستند تا برای بازداشت جوان ها سندی باشند بر اعتراض مردمی .
مردم را دیگر نمی شناسم مردمی که آنها می گویند را در کوچه و خیابان نمی بینم آنها مردم سفارشی هستند ملت گلچین شده مردم منتخب و ما ... با دیدن پلیس به جای احساس امنیت خوف می کنیم به جرم نکرده .
حال ما مطبوعاتی ها بدتر هم هست همه به هم سفارش می کنند کارت خبرنگاری ها را در پستوی خانه نهان کنید که مبادا به جرم تار مویی بازداشت شوید و با رویت کارت مربوطه به جرمتان افزوده شود چون اساسا روزنامه نگار بودن جرم بزرگ تری است .
هیچ کس جلوی فحاشی های فاطمه رجبی نمی ایستد اما جلوی تار موی دخترکی نوجوان صف می بندند همه مذهب آنها همین اندازه قدرت دارد که نبینند چرا که تا دیدند دلشان می لرزد از بس سست ایمانند .
تهمت زدن و اعدام حق آنهاست اما اعدام و حبس به واسطه شهادت پنج نفر در کهریزک حق مرتضوی ها نیست .
روزهای تاریک دهه شصت تکرار شده کمیته ؛ اعدام ؛ لباسهای سیاه ؛ مانتو های بلند ...
بوی خرداد می دهد این روزها و ما هم که به خرداد پر از حادثه عادت کرده ایم اما تا کی ؟ تا کجا ؟
وقتی زور آدم به این همه ظلم نمی رسد چه کار می کند جز در خود شکستن ؟

پی نوشت:
این هم از ایستادگی تحسین برانگیز فاطمه رجبی : http://www.aftabnews.ir/vdcc4xqo.2bqom8laa2.html

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

آغاز دوره پارینه سنگی دوم ...



به لطف خدا همه مشکلات کشور حل شد . اول از همه که پشت گوشهایمان مخملی شده به پای صندوق های رای رفتیم و فکر کردیم خیلی مهم تشریف داریم بعد هم که رای هامان را نشمردند مدتی دست در دست باراک اوباماو بنیامین نتانیاهو داده و با جهل خویش مقادیری سطل زباله را به آتش کشیدیم که به لطف عمو قالیباف همه سطل های سوخته زود جمع شد و ما هم از برخورد نرم برادران شرمنده شده دست از شلاشت برداشته به راه راست بازگشتیم حالا همه چی آرومه به جز یک چیز مهم ... بله حجاب .

این مسئله هم انشالله به زودی توسط برادران و خواهران کوماندو حل می شود که خود بی حجابی عامل بلایای طبیعی و غیر طبیعی از جمله زلزله یا حتی خدایی نکرده انفجار ناگهانی یک جایی است .
اگر مروری به اخبار رسانه های ناراحتی چون فارس بی اندازید این روزها هیچ ملالی نیست جز چادر نپوشیدن بنده و شما حالا زیر چادر هر غلطی که دلتان خواست بفرمایید که انشالله موردی ندارد البته مشکل گویا این بار چادر تنها نیست و آستین های کوتاه و مدل موهای آقایان نیز در این طرح اصلاح خواهد شد .
هر چند عوامل فتنه اصرار دارند که مشکلات جامعه امروز بیکاری و بی پولی و فساد دستگاه های اداری و دولت است اما ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم و برای حل بحران های موجود در خیابان چادر سرکرده در منزل هایمان ... یک انسان اهل دلی می گفت با پیروزی انقلاب خیلی هم اوضاع ما تغییر نکرد قبل از انقلاب در خانه نماز می خواندیم در کافه های خیابان شراب نوش می کردیم . حالا در خانه شراب نوش می کنیم در خیابان نماز می خوانیم .
این روزها یاد کتاب « هزاران خورشید تابان » نوشته خالد حسینی افتاده ام و وضعیت زنان افغان در دوران حکومت طالبان دورانی که آن را دوره جهل و ستم بر مردم افغان می نامیدند ...

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

سفر و چند چیز دیگر

شرح عکس : نمایی از زردکوه پوشیده شده در برف
و این لینک گزارش سفر البته با نگاهی متفاوت در سایت آفتاب
http://www.aftabnews.ir/vdcb5wb9.rhbwspiuur.html

طی سفری چند روزه (حوصله شمردن ندارم) به دیدار «چهارمحال و بختیاری» و « اصفهان » رفتم. اولی که سرزمین اجدادی بنده می باشد را بار سوم بود که می دیدم و دومی که را هم بار هزارم اما این سفر تفاوت بزرگی با سفرهای قبل داشت آن هم حضور دوستان و مجلس انس بود و بس یک کسی که اول اسم اش جواد حیدریان است در گفت و گو اختصاصی با خبرنگار ما می گوید : دوستی ما خیلی عمیق و ماندنی است دلیل اش هم این است که ما در دوران دوستی به یک دوره از فراموش نشدنی ترین قسمت های تاریخی زندگی مان برخوردیم و روزهای سبزی را در بهار88 با هم سپری کردیم و روزهای سرخی را در باقی مانده سال .
نمی دانم شاید دلیل اش همین باشد شاید هم تحمل بالای دوستان در زمان بدخلقی ها و از کوره در رفتن های من به خصوص سر صبح.
به هر حال می توانید جز به جز سفر را در گزارش تشریحی تصویری فرزندم صدرا محقق در وبلاگ نماندن بخوانید که کلا حیثیت جمع را به باد و ... داده است .
اما...
این روزها هر چند تا به دوستان در خانه هنرمندان یا کافه پراگ می رسم حالم خوب است اما بقیه روز کسل و خسته ام هنوز دو ماه کامل از سال 89 نگذشته که من با کوهی از مشکلات عجیب و غریب دست و پنجه نرم کردم اولی خطر بزرگی بود که با یک اشتباه سهوی یکی دیگر داشت گریبان مرا می گرفت و نزدیک بود در دستان پر مهر برادران گمنام 2 تا 6 سالی را به خوردن آب گوارا سپری کنم بیکار شدنم هم در پی آن اتفاق افتاد و البته با گیر و دارهای سازمان میراث فرهنگی دیگر حوصله ایی هم برای نوشتن در همشهری نمانده و من قالبا در منزل قیلوله می کنم .
البته مورد عجیب دیگر دعوت شدنم به کار در ... نیوز بود که رسما چیزی شبیه اعتراف تلویزیونی بود با حقوق بالا و ... بگذریم .
نمی دانم چند نفر برای همیشه از زندگی من حذف شدند اما در همین دو ماه واقعا حذف شدند برای همیشه سردبیری که دوست اش داشتم و اشتباه می کردم سردبیر دیگری که دوست اش نداشتم اما دلم برای خریت و ضعف شخصیت اش می سوخت و فقط مانده بودم تا کمکی کنم به بی قراری هاش و چند دوست دیگر همه اینها برای کار بود و پول هر کس دوستی اش را به قیمتی که به نظر خودش مهم و زیاد بود فروخت و من ماندم و یک جمله به یاد ماندنی از نیمه پنهانم میترا نوروزی که همیشه در گفت و گو با خبرنگار ما می گوید : دوره ما سر اومده خواهر فردین سال هاست که مرده.
البته درباره این سرخوردگی ها با جواد حیدریان و فروغ هم شبی در شهرکرد گپ مفصلی زدیم و والد حمایتگر و ابله وجودمان را کشف کردیم که همیشه ما را در ردیف آدم های فداکار اما سرخورده قرار می دهد حالا هم بنده برنامه قتل این والد حمایتگر را در دستور کار دارم .
هر چند هنوز هم نگران دوستان کافه نشین می شوم هنوز هم نگران احمد و زهرام نگران صدرا و جواد و از همه بیشتر نگران فروغ شاید هم به زودی این والد ابله مرا به قتل رساند نمی دانم .