ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۲۲, پنجشنبه

مسافران پرواز اسرارآمیز مالژین ایرلاین

همه فکر و ذهنم شده این پرواز اسرار آمیز  مالژین ایرلاین... پرواز «ام اچ 370» ... پروازی که با گذشت چند روز هنوز معلوم نیست کجای این دنیاست...
چه بلایی سر آدمهاش اومده ؟
الان کجان؟
مرده اند یا زنده ؟
به جز اون دو ایرانی بخت برگشته ای که فکر می کردن با رد شدن از گیت پلیس مالزی همه چی تمام خواهد شد و به همه آرزوهاشون می رسن به بقیه مسافرها هم زیاد فکر می کنم.
ده هنرمند چینی ... یک عروس و داماد مالزیایی که رفته بودن ماه عسل ... یه پسر جوون که آخرین عکسش توی فرودگاه کنار مادرش ثبت شده ...
نزدیک به 300 نفر ناپدید شدن و حالا معلوم نیست دقیقا چند هزار نفر چشم به راه هستن هر کدوم اونها خانواده ای دارن و دوستانی که این روزها و شب ها نخوابیدن...
بلاخره سه سال با این مردم زندگی کردم امیدوارم پیدا بشن مالزی به اندازه کافی این روزها تیره و تار شده، چند ماهه که بارون نیومده و باز هوا افتضاح شده تا جایی که چشم چشم رو نبیه ... گرونی داره کم کم مسئله ساز می شه و رهبر اپوزیسیون مالزی هم به 5 سال زندان محکوم شد و این پیامی بود از طرف دولت که قصد نداره اصلا با مخالفا سازش کنه ...
مالزی یه اشل کوچیک و کمی متفاوت از ایران بعد از انتخابات 88 شده اونم درست بعد از انتخابات عمومی 2013 ... دلم برای هر مردمی که به سرنوشت ما دچار بشن می سوزه ...
بارها تو شوخی و خنده می گفتیم اگر برج های دوقلو هم تو مالزی دزدیده  بشه یا گم بشه پلیس مالزی نمی تونه پیداش کنه ... حالا این اتفاق نشون میده چقدر اوضاع امنیتی مالزی افتضاحه ...
کاش برگردن ... کاش زنده باشن ... کاش یهو یه پیام مخابره بشه به فرودگاه هر کشوری که خلبان می گه ما راه رو پیدا کردیم به ما اجازه فرود بدید ...
کاش برگردن ...

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

با خودم حرف می زنم

یه وقتهایی هم می نویسی و فقط امیدواری که کسی نخونه مثل اینی که الان می خوام بنویسم.
از روزنامه نگار بودن خوشحال نیستم. اون روزنامه نگاری که من دوست دارم و همیشه تو رویای من بوده با اینی که الان هستم خیلی فرق داره. دوست دارم ساعت ها یا حتی ماه ها برای یه گزارش وقت صرف کنم ساپورت بشم و حمایت داشته باشم برای تحقیق و برای نوشتنش... ولی الان همه چی یه مسابقه است. یه مسابقه برای سیر کردن شکم. هر کی بیشتر بنویسه چون بیشتر پول می گیره حالا همه تو سر و کله خودمون می زنیم که بیشتر بنویسیم. کی می خونه؟ برای کی جالبه ؟ سالی چند بار می شه گزارشی نوشت که مردم بخونن و درباره اش حرف بزنن؟ اگر قرار باشه فقط این مدلی بنویسی بقیه سال رو باید چیکاره باشی؟
روزنامه نگاری برای من و شاید خیلی های دیگه مثل سیگاره اونم سیگاری که دیگه دوست نداری بکشی ولی نمی تونی نکشی چون معتادش شدی..
احساس پوچی می کنم ...
خالی بودن ...
واقع بین بودن خوبه اما عاقبتش هم همین نا امید شدنه خوش خیال بودن عاقبتش اینکه فکر می کنی مزخرفاتی که نوشتی حتما دنیا رو تغییر میده ...
من آدم واقع بینی هستم
و نا امید
و پوچ از بس هیچ کاری نکردم ...
بی خیال بهتره برم بخوابم اصولا هر وقت زیاد فکر می کنم یا زیاد به خودم فشار میارم خوابم می گیره ...