ه‍.ش. ۱۳۹۳ مهر ۳, پنجشنبه

کیسی و شکار تمساح

من هر روز سه ساعت از روزم رو در کلاس زبان نروژی سپری می کنم. یکی از خوبی های این کلاس ها اینترنشنال بودنشونه. همین که با آدم مختلف از کشورهای مختلف حرف می زنی و تجربه های تازه کسب می کنی.
امروز معلم ما جای ما رو عوض کرد من باید کنار کیسی همکلاسی آمریکایی ام می شستم.  موضوع صحبت ما اوقات فراغت در کشورهای خودمون بود و گذراندن تعطیلات.
اما کیسی Casey
 این دختر خیلی جوون  متولد 1993 است و یک پسر یک ساله هم داره  و یه شوهر نروژی که هر بار من و همسر جانم می بینیمش یاد موبدان معابد بودایی می یوفتیم.
تا پیش از این همیشه می گفتیم وای شوهر کیسی عالیه از اون آدمهای عجیب غریب که ممکنه شبا رو میخ بخوابه و چند سانتی متر هم از سطح زمین بره بالا تر ... ایشون  ریش های بلندش رو می بافه و تو سرما هم بدون بلوز سوار دوچرخه می شه. خود کیسی هم که یه آمریکایی تمام عیاره از همونا که تو فیلم های هالیودی نشون می دن دنبال هیجان و کارای عجیب غریب. البته جز ظاهرشون بقیه اش پیش داوری های ما نسبت به کیسی بود چون اون همسایه روبرویی ما است و اگر تو کلاس هم همدیگرو نبینیم یه جورایی رو در روی هم داریم زندگی می کنیم.
اما خب برای یک بارم که شده پیش داوری ما درست از آب در اومد...
خانم کیسی با همسر و پسرک فسقلی بامزه اش برای تعطیلات تشریف بردن فلوریدا بعد امروز فهمیدم که تشریف برده بودن سافاری تو دریاچه تمساح ها ... ایشون یه بچه تمساح هم گرفته ولی خب ولش کرده تو آب اما مجبور شده به یه تمساح بزرگ شلیک کنه ... خلاصه که در ایام سافاری ایشون و خانواده محترم که شامل خواهر و مادر و پدر بزرگ کیسی می شده برای غذا  قورباغه و تمساح خوردن و کلی هپی گری فرمودن ... وقتی قیافه من رو دید عکسای این سفر هیجان انگیزم بهم نشون داد. انگار فهمیده بود دربرابر باور این موضوع دارم مقاومت می کنم. تا قبل از دیدن عکس ها فکر کردم داره من رو رسما دست می اندازه اما از دست انداختن خبری نبود به روایت تصاویر همه چیز واقعی بود... گذراندن تعطیلات در دریاچه تمساح ها و تلاش برای محافظت از خود در مقابل حمله تمساح !!!!
وقتی نوبت رسید به حرف زدن درباره اوقات فراغت در نروژ در گوشم گفت : اینجا یه کم کسل کننده نیست؟ گفتم چرا به نظر منم نروژ برای تفریح و اوقات فراغت یه کم کسل کننده است. ذوق زده گفت : آره آره اینجا هیچی نیست که ازش بترسی. هیچ کاری هیجانی نمی شه کرد زیادی آرومه من اغلب خوابم می گیره ...
شاید یکی از دلایل علاقه ایرانی ها به آمریکا همین وجه اشتراکشون باشه حالا درسته ایرانی ها به اون شوری کیسی نیستن. مثلا ما میریم کوه شکار آهو اینا میرن دریاچه شکار تمساح !!! ولی خب هر دو گروه عاشق هیجان و سر و صدا و شلوغی که هستن. ایرانی ها به نظر من سخت تر با زندگی تو اروپا اخت می شن چون اروپایی ها قانون مدار و اهل چهار چوب های تعریف شده و از همه مهمتر آروم و بی هیجان به نظر می رسن در حالی که آمریکایی ها حداقل به روایت فیلم ها و سریالهاشون و حتی به روایت کیسی همکلاسی آمریکایی من یه جور بیش فعالی ایرانی طوری دارن که انکار نشدنیه ....
امروز من معنی اوقات فراغت یه دختر جوون آمریکایی رو یاد گرفتم و علی و همکلاسی اریتره ای ما هم به بنجوان همکلاسی تایلندی مون یاد دادن که قلیون چیه و چطور تو خاورمیانه اوقات فراغت بدون قلیون اصلا وجود نداره ...
کم کم داریم با این کلاس زبان نروژی رستگار می شیم.
مطالعات بین فرهنگی به همین سادگی در جریان است ...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۳۱, دوشنبه

داشتن یا حرف زدن

مطمئن شدم آدمها درباره چیزهایی که ندارن بیشتر حرف می زنن...
مثلا آدمهایی که محرومیت کشیدن خیلی پز پول داشتن میدن...
پز اصالت مال آدمهاییه که ته اجدادشون احتمالا به راهزنها و گردنه گیرها می رسه...
پز حرفه ای بودن و با سواد بودن دقیقا مال آدمهاییه که فرق ... با گوشت کوبیده تشخیص نمی دن....
این حتی تو قربون صدقه و ابراز عشق هم مطمئن شدم کار می کنه آدمهایی که راه میرن به دیگران می گن فدات بشم قربون برم دورت بگردم... اینا با هیچ کس در عمق رفیق و یک رنگ نیستن. ضمن اینکه این دیالوگ ها رو برای همه به صورت یکسان استفاده می کنن.
اینایی که پز متفاوت بودن می دن؟ اینا می دونن که آدمهای خیلی خیلی معمولی هستن که باید خودشون رو جر بدن تا کمی متفاوت به نظر بیان ...
دیدم که می گما...
مثال ساده اش رفیق قدیمی دوران دانشگاه...
تو دوران تحصیل در دانشگاه هنر یه رفیقی داشتیم بمب مایه بود.هنوزم هست لابه لای دوستام نشده تا حالا کسی عکسش رو ببینه و نگه تابلو بمب مایه است ها ... جالبه این رفیق ما هیچ وقت درباره پولدار بودن و نبودن ماشین خفن داشتن و نداشتن حرف نمی زد هیچ وقت هم شوآف کفش و کیف و لباس نداشت ... این آدم در سکوت و تواضع یه بچه مایه دار واقعی بود و هست...

مثال ساده اش دختر 30 ساله انگلیسی که رئیس گروهیه که منم به عنوان عضو ناپیوسته باهاشون همراه هستم در یک جلسه خیلی مهم بین المللی... وقتی فهمیدم این دختر با این سواد و دانش با این موقعیت و اعتبار فقط 30 سالشه هنگ کردم. رفتار دوستانه اش، کمک های بدون منتش. اینکه اصلا ادای رئیس ها رو در نمی یاره... اینکه اصلا امر و نهی نمی کنه اینکه فقط فکر می کنی همکارته در حالی که موقعیت اجتماعی و اعتباری که داره آرزوی خیلی از فعالان حقوق بشر یا گزارشگران حقوق بشری می تونه باشه. این آدم در سکوت و تواضع یه حرفه ای واقعیه.

یه دوستی تو ایران دارم که قبول کرده ویراستاری اولین رمان من رو انجام بده این دوست ما هیچ کتابی از زیر دستش در نمی ره ادبیات رو یه جوری می شناسه که کتاب راهنمای من شده ولی هیچ وقت مثل معلم ها با چوب تو سر مردم نمی زنه که ای وای ای کتاب نخون های سطحی بدبخت بیسواد بدانید و آگاه باشید که ما باید کتاب بخوانیم و ... این دوست ما در سکوت و تواضع یه باسواد واقعی یه کتابخون حرفه ای و یه کتاب شناس واقعیه...

اصلا یکی رو بگم که شما هم بشناسید. عروسی آنجلینا جولی از عروسی بچه های فامیل ما خیلی ساده تر و مختصر تر بود. خب اون نیازی نداره به شوآف ولی فامیلی دارم که برای همون شو آف بلایی سر خودش و خانواده اش آورد که هنوزم بعد از چهار سال دارن تاوان اون عروسی رو می دن ... آنجلینا جولی پول نداشت که باشگاه فرمانیه رو بگیره با 350 تا مهمون و ششصد مدل غذای مخصوص و فیلان؟ نه بابا پول داشت نیاز نداشت به متفاوت بودن از بس متفاوت بود.

همه اینا یعنی همون که گفتم آدمها درباره چیزایی که دارن حرف نمی زنن. شو اجرا نمی کنن بحث نمی کنن فقط دارن. فقط تفاوت دارن. فقط پول دارن..فقط موقعیت اجتماعی و سواد دارن فقط چیزی رو که می خوان دارن... حرف مال اوناییه که ندارن...

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

سرانجام پرونده قتل ساناز نظامی در میشیگان

پیش از نوشتن 
ساناز نظامی همون دختری بود که در میشیگان آمریکا به دست شوهرش کشته شد.
اگر در جریان خبرهای مربوط به اون ماجرا نیستید می تونید اینجا گزارشی که قبلا برای ایران وایر نوشته بودم و تریبون زمانه هم بازنشر داده بود ببینید ناگفته هایی از قتل ساناز نظامی در میشیگان متاسفانه نسخه اصلی گزارش رو در سایت ایران وایر پیدا نکردم. 
اما بخش دوم گزارش من که همچنان در ایران وایر قابل مشاهده است . گفت و گو با پدر ساناز و قصه این ازدواج بود که اینجا می تونید بخونید چند روایت از زندگی ساناز نظامی
اینم آخرین خبری که داشتم از نتیجه بررسی های پزشکی قانونی روی نیما در وبلاگ خودم اینجا

سرانجام پرونده قتل ساناز نظامی 
اما در نهایت دیروز ایمیلی دریافت کردم  که خبر نتیجه دادگاه نیما در میشیگان بود. نیما به قتل از نوع درجه دوم محکوم شده . نتیجه دادگاه به گفته توماس رزمرگی موفقیت آمیز بوده تا سی روز دیگه هیات منصفه مشخص می کنه نیما تا چند سال باید در زندان بمونه. 
سارا نظامی به من توضیح داد که بارها و بارها درخواست حبس ابد برای نیما رو به دادگاه ارسال کرده. اما خب همچنان خانواده ساناز نتونستن نه در دادگاه حاضر باشن نه بر سر مزار دخترشون. خانواده ساناز نتونستن حتی یادگاری هایی مثل کتاب و دست خط و خلاصه خورده ریزهای ساناز رو داشته باشن در حالی که آفیسر پرونده در گفت و گو با ما توی همون گزارش اول گفته بود همه وسایل شخصی ساناز رو جمع کرده تا به عنوان آخرین یادگاریهاش برای خانواده اش ارسال کنه.
خانواده ساناز در نهایت حتی نتونستن با افرادی که اعضای بدن ساناز رو گرفته بودن ارتباط بگیرن و خلاصه هیچ مسکنی نداشتن همه این ماه ها و روزهای برای تسکین دردهاشون. 

جزئیاتی از شب قتل در دادگاه مطرح شده که منم تا این حد در جریان قرار گرفتم : 
هیات منصفه سه روز دادگاه تشکیل دادن و در نهایت ساعت سه و نیم بعدازظهر روز هجده سپتامبر نیما رو مجرم دونستن  به قتل از نوع درجه دو.
پلیس میشیگان صدای ساناز رو در دادگاه پخش می کنه. ساناز با پلیس تماس گرفته و درخواست کمک می کنه. می گه آمبولانس و پلیس می خوام نیما نصیری من رو کتک زده. اما تلفن قطع می شه. پلیس این بار تماس می گیره و نیما گوشی رو بر می داره و می گه ساناز حالش خوبه و خوابیده ما نیاز به آمبولانس نداریم.در نهایت معلوم می شه که نیما بعد از تلفن اول ساناز رو بیشتر و بیشتر کتک زده حتی به گفته خودش تلفن همراه رو تو دهن ساناز فرو کرده این جمله خودشه دقیقا. 
نیما بعد از تلفن اول بوده که سر ساناز رو بارها و بارها به زمین می کوبه و بعد از اون ساناز بیهوش می شه. 
خواهر ساناز معتقده که با توجه به پاره کردن مدارک شناسایی ساناز حتما نیما قصد فرار داشته البته پلیس در مصاحبه اولش گفت که نیما همکاری خوبی باهاشون کرده.
ساناز در واقع زمان تلفن اول هم زنده بوده هم زنده می مونده اما به فاصله تلفن اول و رسیدن پلیس با شکنجه ها و کتک های نیما دیگه دچار خونریزی شدید مغزی شده. 

خلاصه که در نهایت هم هیچ حرفی  نتونستم از خانواده نیما  بشنوم حتی از دوستان نیما. اونها به هیچ وجه نه حاضر به حرف زدن بودن نه اصلا خودشون رو نشون دادن تنها چیزی که به واسطه یه دوست به  دستم رسید این بود که خواهر نیما گفته ما هیچ ارتباطی با نیما نداریم و گند کاریهای اون به ما هیچ ربطی نداره. به هر حال هنوزم نمی شه قضاوت کرد که نیما آدمی طرد شده از خانواده بوده یا اونها این حرفها رو برای فرار از پاسخگویی می زنن و نمی خوان اصلا هیچ مسئولیتی قبول کنن. 
سارا امیدواره نیما حبس ابد بگیره اما تا جایی که من در جریان قرار گرفتم در میشیگان حکم این نوع قتل از 25 سال تا 13 سال متغییره . در ضمن آخرین عکس نیما رو هم دیدم با کراوات خیلی هم تمیز و مرتب اصلا از اون مجنون دل خسته خبری نبود به خاطر کپی رایت اجازه انتشار عکس رو ندارم. 

غم انگیزه که پیگیریها، حکم دادگاه خبرها و مصاحبه ها اصلا هیچی دیگه باعث نمی شه اون دختر با شور و انرژی با هزار امید و آرزو دوباره به زندگی برگرده. این بخشش خیلی غم انگیزه. کاش فقط درس عبرتی بشه برای همه دخترای ایرانی که بیخودی به کسی اعتماد نکنن. چشماشون رو باز کنن تا یه ساناز دیگه باز هم قربانی نشه. شاید یه تلنگر باشه ساناز برای همه زنهایی که تو خونه هاشون کتک می خورن. تحقیر می شن و مورد آزار قرار می گیرن اما صداشون در نمی یاد. 

بعد از نوشتن 
با توجه به اینکه این جا وبلاگ شخصی من است ترجیح دادم یه روایت ساده و وبلاگی از خبرهایی که شنیدم بنویسم و خودمم می دونم این نوشته در دسته هیچ کدام از سبک های خبری و گزارش نویسی قرار نمی گیره. 

ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۲۰, پنجشنبه

از هر دری سخنی

اول اینکه : 
این که به عنوان یک ایرانی مهاجر مدام دلت می خواد فیلم و موسیقی ایرانی گوش بدی طبیعی به نظر می رسه چون خب به هر حال از صبح تا شب با یه زبان دیگه کار و زندگی می کنی و دلت می خواد تو ایام بی کاری یا استراحت بشینی و فیلم ایرانی تماشا کنی یا موسیقی ایرانی گوش بدی. اما تهش چی می شه ؟ سینمای ایران گند می زنه به حال و احوالت یعنی در حدی که اگر بشینی جلوی دیوار سفید تخمه بخوری بیشتر سرگرم می شی کمتر حرص می خوری.
واقعا این روزها هر فیلمی رو تماشا می کنم دچار حالت عصب می شم. همه هم این روزها ترجیح میدن ته فیلم رو باز بزارن که بلکم یه کپی از جدایی نادر و سیمین بشه اسکار بگیرن حالا سوسک طلایی هم نمی گیرن انقدر فیلماشون مزخرفه تازه رفتیم پول هم دادیم تا سایت مثلا آی ام وی باکس رو داشته باشیم فیلم دیدن ما حروم نشه .... هر چند معتقد بودم تا زمانی که تو ایران همین کارگردانهای در پیت که میرن 1500 تومن می دن سی دی فیلم های روز هالیود رو می بینن از روش یه کپی ناشیانه می گیرن، فیلم مجانی دیدن ما ایرانی های خارج نشین خیلی هم حلاله
 ما برای دیدن نسخه اورجینال همون فیلم 1500 تومنی ها کلی پول سینما می دیم. 
خلاصه که نصف سینمای ایران رو باید گل گرفت همون رخشان بنی اعتماد بمونه و اصغر فرهادی و چهار تا کارگردان درست حسابی دیگه بقیه شون رو باید بذارن سر چهار راه سی دی 1500 تومنی بفروشن. 

دوم اینکه : 
یکی از خوشحالی های بزرگ من اینجا اینکه نه نود می بینیم نه بازی های باشگاه های ایران رو به صورت مستقیم می تونیم ببینیم و گرنه با همسر فوتبال دوستی که من دارم بدبخت شده بودم و احتمالا باید در بحث های مربوط به علی دایی و قرارداد میلیاردی و اشک های تمساحش هم حضور موثر می داشتم. والله به خدا ... 

سوم اینکه : 
زبان آموزی این روزها برام علاوه بر اینکه یک دغدغه بسیار بزرگ شده یه سرگرمی حسابی هم هست با وجود چیزهای عجیب و غریبی که تو گرامر زبان نروژی هست کلی دارم از یاد گرفتنش لذت می برم اما واقعا و خارج از هر گونه شوخ طبعی باید بگم آلن ایر یا به قول خودش تو اکانت اینستاگرام آلن سخنگو یکی از الگوهای اصلی من در یادگیری زبان نروژی است. انقدر که پشتکار و شوق و ذوق داره واقعا هر بار نا امید می شم یا کم میارم به خودم می گم نگاه کن با چه عشق و پشتکاری دست از یاد گرفتن بر نمی داره... البته یه وقتهایی هم درکش می کنم اون وقتهایی که یه ضرب المثل یاد گرفته و الکی یه جایی استفاده می کنه کاملا بی ربط. منم همین طوریم یه کلمه جالب که یاد می گیرم عین این بی جنبه ها به زور یه جایی استفاده اش می کنم انقدر استفاده اش می کنم تا یه کلمه یا جمله با حال دیگه یاد بگیرم. خلاصه که الگوی زن مسلمان شده الان مرد اجنبی، خدایا توبه ... 
 
چهارم اینکه :
الکی الکی هشت ماه شد که از آمدن من به نروژ گذشت. هر چقدر سه سال زندگی در مالزی عین سی سال گذشت و یه طوری بود که انگار همه عمرم مالزی بودم اما اینجا زمان مثل باد می گذره اصلا هم کش نمی یاد. روزهای اول اومدنم حالم افتضاح بود. به شدت استخوان درد گرفته بودم و از درد وحشتناک کمرم و پام نمی تونستم تکون بخورم بدنم به شدت دچار افت ویتامین دی شده بود و ویتامین دی جایگزین هم هیچ کمکی نمی کرد. سردردهای کشنده طولانی هم یکی دیگه از مشکلاتی بود که در ماه های اول سراغم اومده بود. خلاصه که با ورودم به نروژ کوهی از درد شده بودم و تا چهار ماه هم حتی دکتری نداشتم که پیشش برم دکترم که پیدا شد از پیدا نشدنش بهتر بود. 
علاوه بر درد جسمی به شدت از نظر روحی هم حالم بد بود. یه کوردینیتور رو اعصاب روانی قسمت من شده بود که جز نا امید کردن من و انرژی منفی دادن کار دیگه ای ازش بر نمی یومد.
از طرفی با پیگیری سه پرونده خبری که یکی مرگ ساناز  در میشیگان بود که از مالزی همراه من بود دیگری سوختن سامر دانشجوی جورجیا تک و بعد هم ناپدید شدن پرواز مالزی و دو جوان ایرانی. مدام گفت و گو با خانواده ها و کسانی که اونها رو می شناختن گوش دادن به گریه ها و ناله های نزدیکانشون اون هم در شرایط عجیب اون روزهای اول ورود.
از طرفی با هر بار بستن چشمام کابوس مالزی و اتفاقات بدش به سراغم می یومد.
البته بگذریم از آدمهای  که اون روزها شیرین کاریهایی کردن که مپرس که ایشالله نیتشون خیر بوده.
خلاصه که بلاخره از آتش گذشتیم و ماه های بعد آروم و بی سر و صدا گذشت. با کلی کار و پروژه که شاید به خاطر اون سه سال سکون مالزی باشه که انقدر به کار کردن و نوشتن و تلاش کردن علاقمند شدم و گرنه هر کس من رو می شناسه می دونه در تنبلی زبان زد خاص و عامم، اما فعلان برای جبران اون سه سال لعنتی باید کار کنم حتی اگر با شروع فصل سرما دردهای استخوانی قلقلکم بدن ...


ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه

فرصت های مهاجرت برای من

اول:
اولین مقاله من در یک روزنامه نروژی منتشر شد و با استقبال خوبی هم مواجه شد. اصلا فکر نمی کردم برای نروژی ها دونستن درباره ایران انقدر جالب باشه، انقدر جالب بود که حالا قراره هر هفته در این روزنامه بنویسم. از من خواستن تا نه تنها درباره ایران که درباره خاورمیانه و حتی جنوب شرق آسیا با توجه به تجربه چند سال زندگی در اون منطقه بنویسم.  
از همه جذابتر و امیدوار کننده تر این بود که مطلبم بدون هیچ تغییری منتشر شد. حتی سردبیر گفت با این مقاله خوبی که داشتی هیچ توصیه ای هم برات ندارم به نظرم همه چیز عالی بود. 
همه اینها در شرایطی اتفاق می افته که برای کار در رسانه های فارسی زبان خارج از ایران پوستم کنده شد. تغییرات عجیب و غریب و گاه اشتباهی که بعضی ها به اسم سردبیر و ... تو مطالبم می دادن بعضی وقتها تا مرض سکته من رو می برد و جالب اینجا بود که هر اعتراضی مصادف بود با درافشانی درباره رسانه های خارجی.
یکی از خوبی های مهاجرتم این می تونه باشه که فرصت خودآزمایی در عرصه های بین المللی برای آدم فراهم می شه. تلاش و کوشش به نتیجه می رسه و آدم از تلاش کردن دلسرد و خسته نمی شه ... 
حالا پروژه هایی هست که در حال پیگیریش هستم  اتفاقاتی که تو ایران هم رخ می داد اما اغلب به بن بست می خورد. به نا امیدی ختم می شد و دلسردی، من آدم رابطه داری نبودم من دختر خاله و پسر خاله کسی نبودم بی تعارف و با عرض پوزش خیلی از بچه های شهرستانی که حتی سواد درست حسابی هم نداشتن به لطف پدر و عموی مدیر عامل و مشاور وزیرشون شب اولی که وارد تهران می شدن  راه صد ساله رو طی می کردن و آدمهایی مثل من همیشه در حال سگ دو زدن و ته ته اش هم نرسیدن بودن. 
دوم : 
مهاجرت کردن یا نکردن یه تصمیم کاملا شخصی است چیزهایی که برای کسی بده برای شما ممکنه خوب باشه و کاملا برعکس اما یه چیزی رو به جرات می تونم بگم مهاجرت کردن تنهایی واقعا دل و جرات می خواد و تحمل بسیار زیاد تنهایی و سختی، خیلی باید قوی باشی تا بتونی تنهایی مهاجرت کنی و دوام بیاری، مهاجرت با بچه های نوجوان هم یکی از سخت ترین کارهای عالمه چون بچه ای که در اوج بلوغ  و فشارهای روحیه باید خودش رو با محیط تازه هم وفق بده یعنی پوستی که شما ازش می کنید اون بلوغ ازش نمی کنه. 
 
سوم بی ربط به مهاجرت 
با رفتن از فیس بوک کم کم دارم دچار آرامش ذهنی می شم. دیگه نقدها و نظرها و جوها جلوی چشمم نیست و من انگار در جهان بی هیاهو و آروم خودم حالا وقت دارم که به کارهام سر و سامان بدم. خب باید اعتراف کنم بدی هایی هم داره که مهمترین اونها از دست رفتن ارتباط مستقیم با تمام بچه های رسانه های فارسی است که در مواردی مثل خبرهای اورژانسی و فوری که زیادم به دستم می رسه و التماس دعا پیش میاد واقعا دست و بالم بسته می شه. فعالان در مقابل اونهام دارم مقاومت می کنم از ایمیل کمک می گیرم یا دوستان واسطه. 
یکی از بدی های فیس بوک این حس خود مهم پنداری بود حالا که از بیرون نگاهش می کنم می بینم حس عجیب خود سلیبریتی پنداری رو در کاربرانش به شدت بر می انگیزه. 
روزهای بی فیس بوک سری به رسانه ها می زنی تیتر خبرها رو می خونی و هر کدوم برات جذاب بود باز می کنی می خونی و تمام. اما روزهای فیس بوکی صد بار یه خبر شئر می شه، دویست بار نقد می شه، سیصد تا استاتوس درباره اش نوشته می شه، چهارصد هزار بار نقدهای مربوط به خبر نقد می شه و احتمالا چند میلیون جک و مزه پرانی درباره خبر منتشر می شه و تهش تا شب خواب خبر رو نبینی تمام نمی شه. 
یکی از محاسن فیس بوک نبودن هم اینکه نمی فهمی کی یبوست شده، کی اسهال، کی دل پیچه داره، کی باد تو دلش جمع شده چون این دسته از کاربرا گزارش کاملی از وضعیت مزاجی شون در فیس بوک می نویسن که واقعا خوندن و دیدن اش باعث عذاب الهی است. 
واقعا چرا باید بخشی از وقت یه آدم صرف خوندن جزئیات زندگی بقیه بشه؟ 


ه‍.ش. ۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

پناهندگی راهی برای مهاجرت نیست

بهانه نوشتن این متن پیامی بود که دیروز پیش از دی اکتیو کردن فیس بوکم دریافت کردم.
پیام التماس دعای مسئول انجمن پناهجویان ایرانی در مالزی بود که خبر از اوضاع وخیم عده ای از پناهجویان ریجکتی ایرانی در مالزی می داد. خواهش می کرد که موضوع رو در رسانه های فارسی مطرح کنم. البته من قبلا دوبار درباره وضعیت پناهجویان ایرانی نوشتم یک بار در بی بی سی فارسی شرح کاملی از وضعیت پناهجویان ریجتکی مالزی دادم که می تونید  اینجا   بخونید. یک بار هم درباره وضعیت اسفناک پناهجویان ایرانی ساکن ترکیه در اینجا نوشتم.
رویا همون زنی که در گزارش بی بی سی درباره اش نوشتم به گفته مسئول انجمن کارش به فلج شدن و جنون رسیده. خانواده های دیگه هم اونجا گیر افتادن و نه راه پیش دارن نه راه پس...
هر روز خبر کشته شدن یه پناهجو یه جایی از دنیا شنیده می شه، خودکشی پسری توی مالزی یا مرگ یه پناهجو در جزیره مانوس و یا غرق شدن کشتی پناهجوها و ...
این روزها هم در نروژ هر روز خبر دیپورت و اخراج یکی از ایرانی هایی که چند سالی بدون جواب در نروژ باقی مونده بودن یا چند باری ریجکت شده بودن رو می شنوم.
اما چرا همه این اتفاقات می افته ؟
بذارید یه واقعیت رو اینجا رو راست با هم درباره اش حرف بزنیم ...
یک سال و نیم پیش برای یه گزارش تلویزیونی قراری با گروهی از پناهجویان ایرانی ساکن مالزی گذاشتم و با اونهایی که تمایل داشتند جلوی دوربین مصاحبه کردم. واقعیت اینجاست که انقدر دلایل اونها برای گرفتن پناهندگی دروغین بود و انقدر از دل مصاحبه حرف درست حسابی بیرون نیومد که کلا قید پخش اون مستند رو زدم.
در همین اروپا هزاران ایرانی پناهنده هستند که به محض گرفتن پاسپورت کشور مورد نظر به سفارت ایران میرن و یه پاسپورت ایرانی هم می گیرن و بدو بدو بر می گردن میرن ایران...
توی اروپا و آمریکا هزاران نفر هستن که با کارت ها و سابقه های جعلی خبرنگاری پناهندگی گرفتن.
هزاران نفر هستن که دین عوض کردن اونم یک شبه تا پناهندگی بگیرن.
هزار نفر هستن که مدعی بازداشت در حوادث پس از انتخابات هستن.
اما همه شون دارن راست می گن؟
من قبول دارم که وضع ایران خوب نیست. امید به زندگی پایین اومده، زندگی سخت تر و ترسناک تر از قبل شده اما اینا دلایلی نیست که کمیساریایی عالی پناهندگی سازمان ملل اونها رو قبول کنه خب پناهجوها هم مجبور به دروغ گفتن می شن، دروغ های ناشیانه ای که نه تنها روزگار خودشون رو سیاه می کنه که روزگار بقیه رو هم سیاه تر از سیاه می کنه ... چرا بقیه ؟ انقدر ایرانی ها دروغ گفتن، انقدر ایرانی ها به محض گرفتن جواب و پاسپورت بدو بدو برگشتن ایران که حالا اغلب آفیسرها اغلب اداره های مهاجرت کشورهای پناهنده پذیر نسبت به ایرانی ها حساس شدن.
به هر حال با توجه به شرایط سوریه، عراق، فلسطین، سومالی، سودان، میانمار  و خیلی جاهای دیگه ایران در اولویت کشورهای پناهنده پذیر نیست.
این دروغ ها هم دلیلی شده برای عقب افتادن پرونده های ایرانی تا جایی که دو سه نفری که می دونم از چه شرایط سختی بیرون اومدن و واقعا تجربه های سخت بازداشت و شکنجه رو پشت سر گذاشتن با دریافت جواب مثبت حتی از سازمان ملل هنوز نتونستن کشوری رو پیدا کنن که پذیرششون کنه...
باید بپذیریم پناهندگی ساده ترین راه مهاجرت نیست. یعنی اصلا راه مهاجرت نیست. یه راه اجباری برای کساییه که واقعا نمی تونن به ایران برگردن. ( می دونم که همه مدعی نمی تونیم به ایران برگردیم هستن اما واقعا اگر اینطوری بود پس این همه پناهنده ای که بعد از گرفتن ملیت کشور مورد نظر در ایران پرسه می زنن داستانشون چیه؟)
دروغ هایی که انقدر تابلو بود که من روزنامه نگار می فهمیدم چطور انتظار داریم آفیسرهای کارکشته سازمان ملل نفهمن اونها روزی ده نفر رو مصاحبه می کنن و چنان مو رو از ماست بیرون می کشن که بلاخره یه جایی مشخص بشه کی راست می گه کی دروغ. ضمن اینکه اونها هم بپذیرن کشورهای پناهنده پذیر به این سادگی نمی پذیرن.
آدمهای زیادی در راه این پناهندگی جان و مال و اعصابشون رو از دست دادن. با شعارهای سیاسی، با نمایش های تغییر مذهب و خیلی چیزهای دیگه واقعا نمی شه به این راحتی سر این ها رو کلاه گذاشت. حتی کسایی که با ویزاهای شنگن وارد اروپا شدن چند سال در به دری در کشورهای اروپایی رو تحمل کردن هم به راحتی این روزها دارن دیپورت می شن. کشورهای پناهنده پذیر می خوان از ظرفیت و بودجه شون برای آدمهایی که از قحطی و جنگ و گرسنگی فرار کردن مایه بذارن و به نظرشون وضعیت ایران این روزها وضعیت خطرناکی نیست.
خلاصه که نمی دونم یه بار دیگه باید کجا و اصلا چی بنویسم درباره گروه گروه پناهجوی ایرانی ریجکت شده که این مدت هم بدون ویزا تو مالزی زندگی کرده و تمدید پاسپورتش هم تموم شده و نون شب هم دیگه نداره بخوره و ... نمی دونم مثلا چه توقع و انتظاری باید از سازمان ملل داشته باشیم وقتی کسی که دو سال قبل از انتخابات از ایران بیرون اومده و دیگه هم بر نگشته می گه در ظهر عاشورا کتک خوردم.
شاید باید بنویسیم از وضعیت اون آدمهایی که راستش رو گفتن و جواب مثبت هم گرفتن اما به خاطر همین دروغ ها و دروغگوها اون ها هم هنوز توسط هیچ کشوری پذیرش نشدن و یا اگر شدن همچنان در انتظار لحظه پرواز هستن.
پناهندگی بر خلاف تصور خیلی ها اصلا ساده ترین راه ممکن برای مهاجرت نیست.
اگر خسته شدین، اگر نا امید شدین . اگر شما هم از نفس کشیدن تو هوای ایران به ستوه آمدین و هزار دلیل دارید برای فرار از ایران راه های دیگه رو امتحان کنید. زبان بخونید پذیرش تحصیلی بگیرید یا هر کار دیگه ای که می شه اما به قایق سوار شدن و خودکشی در آبهای استرالیا فکر نکنید. به یک شبه دین عوض کردن فکر نکنید. به مالزی و هند و ترکیه فکر نکنید. به ویزا گرفتن و پناهنده شدن تو اروپا فکر نکنید چون دیگه حنای ایرانی ها برای اینها رنگی نداره.
پناهندگی راهی برای مهاجرت نیست.


در ضمن من به چند دلیل فیس بوکم رو دی اکتیو کردم کسی رو بلاک نکردم فقط به بی نظری و بی خبری نیازمندم. یعنی اصلا نمی دونم دیگه چه لزومی داره از جزئیات زندگی مردم با خبر باشم یا اصلا نظر من چه اهمیتی برای کسی داره ؟ و هزار تا چیز دیگه اینجا رو نگه می درام و هر از گاهی توش می نویسم. به خاطر شلوغی این روزها نه مرتب و هر روز ولی هر چی درباره مهاجرت به ذهنم برسه و پیش بیاد می نویسم و خوشحالم که از این طرف و اون طرف می شنوم که کسایی می خونن و دنبال می کنن. دمتون هم گرم.