۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

خرداد پر از حادثه ایی در راه است

5 هم وطن ایرانی به جرمی که تا آخرین لحظه حیات نمی پذیرند اعدام می شوند . عماد الدین باقی ممنوع الماقات و بد حال است . شیوانظر آهاری تحت فشار است حکم 6 سال حبس عرب سرخی تایید می شود و ... خبرهای بد دیگر را امروز در حالی مرور می کنم که بغض راه گلوم را بسته چرا که کسی نیست برای عاملان حادثه کثیف کهریزک حکم صادر کند و حق مردم را از سرکرده باند فساد فاطمی باز ستاند .
به جای دختران و پسران جوان که همه هیجان زندگی شان در این سرزمین خفقان و سیاهی رفتن به بام تهران و نظاره کردن شهر در میان تاریکی و ظلمت است عاملان تاریکی بازداشت نمی شوند .
دوباره جلوی بازداشت گاه وزرا پر شده از پدرها و مادرها جلوی اوین هم دسته ایی دیگر نشسته در انتظار و هم چنان عده ایی مامور تا در هر جای شهر که دلشان خواست تظاهرات برگزار کنند برای اعتراض به بد حجابی کسی هم نیست به جرم نداشتن مجوز کتک شان بزند خوب آنها مامور چنین حرکتی هستند تا برای بازداشت جوان ها سندی باشند بر اعتراض مردمی .
مردم را دیگر نمی شناسم مردمی که آنها می گویند را در کوچه و خیابان نمی بینم آنها مردم سفارشی هستند ملت گلچین شده مردم منتخب و ما ... با دیدن پلیس به جای احساس امنیت خوف می کنیم به جرم نکرده .
حال ما مطبوعاتی ها بدتر هم هست همه به هم سفارش می کنند کارت خبرنگاری ها را در پستوی خانه نهان کنید که مبادا به جرم تار مویی بازداشت شوید و با رویت کارت مربوطه به جرمتان افزوده شود چون اساسا روزنامه نگار بودن جرم بزرگ تری است .
هیچ کس جلوی فحاشی های فاطمه رجبی نمی ایستد اما جلوی تار موی دخترکی نوجوان صف می بندند همه مذهب آنها همین اندازه قدرت دارد که نبینند چرا که تا دیدند دلشان می لرزد از بس سست ایمانند .
تهمت زدن و اعدام حق آنهاست اما اعدام و حبس به واسطه شهادت پنج نفر در کهریزک حق مرتضوی ها نیست .
روزهای تاریک دهه شصت تکرار شده کمیته ؛ اعدام ؛ لباسهای سیاه ؛ مانتو های بلند ...
بوی خرداد می دهد این روزها و ما هم که به خرداد پر از حادثه عادت کرده ایم اما تا کی ؟ تا کجا ؟
وقتی زور آدم به این همه ظلم نمی رسد چه کار می کند جز در خود شکستن ؟

پی نوشت:
این هم از ایستادگی تحسین برانگیز فاطمه رجبی : http://www.aftabnews.ir/vdcc4xqo.2bqom8laa2.html

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

آغاز دوره پارینه سنگی دوم ...



به لطف خدا همه مشکلات کشور حل شد . اول از همه که پشت گوشهایمان مخملی شده به پای صندوق های رای رفتیم و فکر کردیم خیلی مهم تشریف داریم بعد هم که رای هامان را نشمردند مدتی دست در دست باراک اوباماو بنیامین نتانیاهو داده و با جهل خویش مقادیری سطل زباله را به آتش کشیدیم که به لطف عمو قالیباف همه سطل های سوخته زود جمع شد و ما هم از برخورد نرم برادران شرمنده شده دست از شلاشت برداشته به راه راست بازگشتیم حالا همه چی آرومه به جز یک چیز مهم ... بله حجاب .

این مسئله هم انشالله به زودی توسط برادران و خواهران کوماندو حل می شود که خود بی حجابی عامل بلایای طبیعی و غیر طبیعی از جمله زلزله یا حتی خدایی نکرده انفجار ناگهانی یک جایی است .
اگر مروری به اخبار رسانه های ناراحتی چون فارس بی اندازید این روزها هیچ ملالی نیست جز چادر نپوشیدن بنده و شما حالا زیر چادر هر غلطی که دلتان خواست بفرمایید که انشالله موردی ندارد البته مشکل گویا این بار چادر تنها نیست و آستین های کوتاه و مدل موهای آقایان نیز در این طرح اصلاح خواهد شد .
هر چند عوامل فتنه اصرار دارند که مشکلات جامعه امروز بیکاری و بی پولی و فساد دستگاه های اداری و دولت است اما ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم و برای حل بحران های موجود در خیابان چادر سرکرده در منزل هایمان ... یک انسان اهل دلی می گفت با پیروزی انقلاب خیلی هم اوضاع ما تغییر نکرد قبل از انقلاب در خانه نماز می خواندیم در کافه های خیابان شراب نوش می کردیم . حالا در خانه شراب نوش می کنیم در خیابان نماز می خوانیم .
این روزها یاد کتاب « هزاران خورشید تابان » نوشته خالد حسینی افتاده ام و وضعیت زنان افغان در دوران حکومت طالبان دورانی که آن را دوره جهل و ستم بر مردم افغان می نامیدند ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

سفر و چند چیز دیگر

شرح عکس : نمایی از زردکوه پوشیده شده در برف
و این لینک گزارش سفر البته با نگاهی متفاوت در سایت آفتاب
http://www.aftabnews.ir/vdcb5wb9.rhbwspiuur.html

طی سفری چند روزه (حوصله شمردن ندارم) به دیدار «چهارمحال و بختیاری» و « اصفهان » رفتم. اولی که سرزمین اجدادی بنده می باشد را بار سوم بود که می دیدم و دومی که را هم بار هزارم اما این سفر تفاوت بزرگی با سفرهای قبل داشت آن هم حضور دوستان و مجلس انس بود و بس یک کسی که اول اسم اش جواد حیدریان است در گفت و گو اختصاصی با خبرنگار ما می گوید : دوستی ما خیلی عمیق و ماندنی است دلیل اش هم این است که ما در دوران دوستی به یک دوره از فراموش نشدنی ترین قسمت های تاریخی زندگی مان برخوردیم و روزهای سبزی را در بهار88 با هم سپری کردیم و روزهای سرخی را در باقی مانده سال .
نمی دانم شاید دلیل اش همین باشد شاید هم تحمل بالای دوستان در زمان بدخلقی ها و از کوره در رفتن های من به خصوص سر صبح.
به هر حال می توانید جز به جز سفر را در گزارش تشریحی تصویری فرزندم صدرا محقق در وبلاگ نماندن بخوانید که کلا حیثیت جمع را به باد و ... داده است .
اما...
این روزها هر چند تا به دوستان در خانه هنرمندان یا کافه پراگ می رسم حالم خوب است اما بقیه روز کسل و خسته ام هنوز دو ماه کامل از سال 89 نگذشته که من با کوهی از مشکلات عجیب و غریب دست و پنجه نرم کردم اولی خطر بزرگی بود که با یک اشتباه سهوی یکی دیگر داشت گریبان مرا می گرفت و نزدیک بود در دستان پر مهر برادران گمنام 2 تا 6 سالی را به خوردن آب گوارا سپری کنم بیکار شدنم هم در پی آن اتفاق افتاد و البته با گیر و دارهای سازمان میراث فرهنگی دیگر حوصله ایی هم برای نوشتن در همشهری نمانده و من قالبا در منزل قیلوله می کنم .
البته مورد عجیب دیگر دعوت شدنم به کار در ... نیوز بود که رسما چیزی شبیه اعتراف تلویزیونی بود با حقوق بالا و ... بگذریم .
نمی دانم چند نفر برای همیشه از زندگی من حذف شدند اما در همین دو ماه واقعا حذف شدند برای همیشه سردبیری که دوست اش داشتم و اشتباه می کردم سردبیر دیگری که دوست اش نداشتم اما دلم برای خریت و ضعف شخصیت اش می سوخت و فقط مانده بودم تا کمکی کنم به بی قراری هاش و چند دوست دیگر همه اینها برای کار بود و پول هر کس دوستی اش را به قیمتی که به نظر خودش مهم و زیاد بود فروخت و من ماندم و یک جمله به یاد ماندنی از نیمه پنهانم میترا نوروزی که همیشه در گفت و گو با خبرنگار ما می گوید : دوره ما سر اومده خواهر فردین سال هاست که مرده.
البته درباره این سرخوردگی ها با جواد حیدریان و فروغ هم شبی در شهرکرد گپ مفصلی زدیم و والد حمایتگر و ابله وجودمان را کشف کردیم که همیشه ما را در ردیف آدم های فداکار اما سرخورده قرار می دهد حالا هم بنده برنامه قتل این والد حمایتگر را در دستور کار دارم .
هر چند هنوز هم نگران دوستان کافه نشین می شوم هنوز هم نگران احمد و زهرام نگران صدرا و جواد و از همه بیشتر نگران فروغ شاید هم به زودی این والد ابله مرا به قتل رساند نمی دانم .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

ماه در آغوش سحر















امواج آبی باد


در گرگ و میش بهاری بی رمق


ماه را در آغوشم نشاند


تو بودی


در امتداد دو ماه


یکی در آغوش من


دیگری سایه انداخته در باد




*برای نقاشی " ماه در آغوش سحر" تصویری که " بهمن زارعیان " از من کشید. استاد همیشه هام هر چند از او بی خبرم اما بدجوری دلم هوای آن آتلیه امن را کرده با بوی رنگ و تربانتین و ... نمی دونم هنوز هم نقشی که من از آفتابگردان کشیدم بر دیوار خانه استاد مانده یا نه اما این تصویر روبه روی تخت خواب من می ماند تا هر روز صبح اولین تصویری باشد که می بینم و به یاد بی آورم ماه در آغوشم سنگینی می کند .

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

آه پس که این طور

بعضی وقت ها از همون خوره هایی که به جان صادق خان افتاده بود به جان بقیه آدم ها هم می افته الان همون خوره محترم به جان من افتاده که داره بند بند وجودم و می خوره و بهم یادآوری می کنه زمانه زمانه نامردی هاس زمانه ترسیدن زمانه تنهایی و من فقط بهش می گم : آه پس که این طور ...
اصلاحاتی هم اگر اتفاق بیفته باید از پایین باشه به بالا ما می خوایم جامعه رو عوض کنیم اما خودمونو ...
این روزها دروغ های در روز روشن رو دارم عق می زنم
این روزهام این روزهام شده تجدید خاطرات دیروزهام
دیروزهای لعنتی و امروزهای لعنتی تر

۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

چند مثلا شعر و پیش خبر یک خبر مهم

میان پلکان پلک تو تا شب راهی است که آن را بارها پیموده ام
بر بند پلکت را میان دو شب
و در بگشا
به روی پهنه رویا هایم
-
این کرور کرور عشق است که می بارد
می دانم عشق است
اما باور کن نمی دانم از کجای خدا می بارد
-
تنهایی غریب در این عشق
گم می شوم
در ابری مبهم
در غربت تا وهم
بگو
کجاست
کجایم
تنهایی عجیب در این بهار در این ابر

-
داغ گناه کاری بوسه های من به بازوان تو
زخم چشم نگاه بی حیای تو
به پیشانی من
جرم این هم آغوشی بی شرم
تاول های رسوایی است
به بازوان تو
به پیشانی من
-
نوزادگی در عشق
جنبندگی در خوابم
غر می زنم
بی تابم
با نق و نقم به تو می گویم
تابم بده
بجنبانم

پی نوشت :
ناخوشم دوستان اما از این همه ناخوشی بد سرخوشم ... این ناخوشی و دل شکستگی از نامردهای روزگار مشت مشت واژه سرازیر کرده به سفیدی کاغذهام - راستی خانه نشینم (به جز گزارش های که در ماه برای همشهری می نویسم) به زودی خبری رو منتشر می کنم از همکاری کوتاه مدتم با یک سایت تحلیلی خبری که خوندنیه داستان آدم فروش ها و نامردهایی که یادشون رفته ادب مرد به ز دولت اوست البته خدا رو شکر دولتم ندارن یعنی هر چی فکر می کنی تو مطبوعات ایران فاحشگان سیاسی هستند که برای اصولگرا ها سینه چاک می کنن برای اصلاح طلبا سایت راه می اندازند صد رحمت به آقا جواد وکیلی خودمون که حداقل پای عقیده اش می ایسته ...

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

گربه ها بی اعتنا به عابران خسته و تنها
بی شرمانه در کوچه جفت گیری می کنند
کار امروز من این بود
حسادت به گربه ها ...

-
کافه پر شد
کافه خالی شد
من اما
تا آخرین لحظه
خالی خالی ماندم

-
سایه مرا بردی
بی سایه انگار مردم نگاهم نمی کنند
بی سایه
انگار من هم مرده ام
-
هنوز هم تا آخرین کنده بر شعر خویش می سوزم
تا آخرین کنده یک دقیقه مانده
فقط همین

-
گفته بودم : زندانبان خاطرات کهنه ایی هستم که به آزادیش ابد خورده
من هنوز هم همانم که بودم
بی سایه
بی کنده
بی شعر
بی وزن
بی قافیه
همیشه همین بوده
دروغ گفتم رفیق
هرگز رخصتم نداد
به هوا خوردن از انفرادی
در حیاط آزادی
این خاطرات ترک خورده