۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

شبی عالی برای سفر به چین

هنوز به سایمون فکر می کنم که شبی زمستانی برای همیشه از ناپدید شد. سایمون فقط شش سال داشت سایمون واقعی نبود پسرکی که از مدرسه اینترنشال منطقه مونت کیارا ربوده شده چی او هم داستان بود؟
پسرکی که سه روز بعد از تمام شدن «شبی عالی برای سفر به چین» ربوده شد. سه روز بعد از ناامیدی من برای پیدا شدن سایمون در انتهای قصه.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه

دروغگوها

دروغ گوها دختران ظریف و ریزه میزه ای هستند که گاهی هم چاق اند. گاهی بدون آرایش حتا زیبا هستند و گاه بی آرایش بسیار زشت گاه این دروغ گو ها مردان لاغر مردنی هستند که سوتغذیه دارند و حتا بسیاری چاق و تپلی هستند. دروغ گوها نه شاخ دارند نه دم. دروغ گوها عقده دارند. عقده حقارت. هر وقت دروغ بگویم حتمن چیزی در من کم شده.
اما بعضی ها مرض دارند مثل یکی از دوستان من که هر روز یک دروغ تازه می بافد هر روز یک داستان دارد البته مرض او هم با عقده هایش هم خوان است.
دوست من هم دروغ می گوید. خیلی زیاد دروغ می گوید.
از این همه دروغ عقم می گیرد.
من از دوستم متنفرم.
من عاشق مردی شدم که راست می گفت.
من از دختر دروغ گویی که دوستم بود متنفرم
راست
دروغ
راست
دروغ
راستی را عشق است
دروغ را نفرت
آدم ها یک روز از دروغ گو ها خسته می شوند. آدم ها یک روز گند می زنند به ریخت دوست من اما این آدمها همیشه مردی را که من عاشقش شدم دوست دارند.
شاید یک روز همه دنیا پر از راستی و درستی شد روزی که مردم عقده ندارند. مرض هم ندارند.
شاید 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

همین جوری

چه جالب من باز هم اینجام وبلاگی که در پی مسدود شدن وبلاگ بلاگفا راه اندازی شده بود اما مدتها بود خاک می خورد حتی پسورد مدیریتش هم از یادم رفته بود.
حالا اینجام، روی خط استوا شهر سرسبز کوالالامپور و اینجا در بلاگ اسپات وبلاگ دو سال پیش ...

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

پیاده شو آخرشه

حال من شده مثل این آهنگ بنیامین که هی می گه از دلم پیاده شو آخرشه ، بعد می گه نه بمون ، نه برو ... خلاصه اینکه وقتی تکلیف تو با خودت روشن نیست معلومه که با مردم هم روشن نمی شه خودتم نمی دونی چه خاکی قراره بریزی توی سر خودت بعد یکی دیگه رو می کشی دنبالت که چی ؟ که بگی نه بمون . نه برو . خب بابا بره یا بمونه ؟
ولی از اینجاش خیلی خوشم می یاد که می گه از دلم پیاده شو آخرشه ، یاد این راننده تاکسی هایی می افتم که با آدم لج می کنن وسط راه می گن اصلا پیاده شو آبجی اخرشه . خب اون بدبخت هم کلافه می شه دیگه از بس تو گیجی ، آدرسُ مثل همیشه گم کردی می خوای از حافظه نداشته ات استفاده کنی به یارو گیر می دی . بپیچ سمت چپ ، نه نه ، سمت راست مستقیم برو ، آخ رد کردیم . انقدر راننده بدبخت رو دنبال خودت تو خیابون می کشی که یارو می زنه رو ترمز می گه : پیاده شو آبجی پیاده شو آخرشه ...
اینجاشو خیلی دوست دارم که می گه : از دلم پیاده شو آخرشه . عاقبت هر کس که آدرس ُ گم بکنه و هی آدرس عوضی بده همینه

۱۳۹۰ فروردین ۲۵, پنجشنبه

منم جنون نوشتن گرفتم نه اینکه فکر کنی پروانه ها اومدن سراغم . نه بابا دیگه نه پروانه ایی هست نه ماهی نه جنگلی که سبز شده وسط خونه جنگل این بار سبز شده وسط مغز من فقط نمی دونم چرا جنگل اش انقدر تاریکه ... مگه خفاش ها توی غاز نیستن ؟ پس چرا جنگل وسط مغز من پر شده از خفاش و جغد و هر چی حیوون شومه ؟

پایان ناخوش

خیلی سخته آخر قصه رو بدونی ... همه لذت سکانس های خوب ، پلان های ناب و لحظه های جذاب له می شه تو التهاب آخرین سکانسی که نوشته شده و ... نوشته شده ؟ آره شده و این یک پایان خوش نیست ... نه نیست

۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه

دلم واسه وبلاگ نویسی تنگ شده نه اینکه کسی بخونه نه اینکه اصلا بخوام کسی بخونه می خوام یه جا بنویسم که هیچ کس نخونه ... کجا بهتر از وبلاگ که دیگه اصلا کسی یادش نیست همین وبلاگ یه روزی یه بخش مهمی از زندگی همه ما بود، حالا که کسی بهش سر نمی زنه هوس کردم بنویسم مثل نوشتن توی دفتر یادداشت و بعدم سوزوندش ...