۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

نوشتالژی پاییزی

من دلم می خواد از پاییز شروع کنم، دلم می خواد شکسته بنویسم می خوام بنویسم «می خوام» ننویسم «می‌‌خواهم». چرا باید سال ما با بهار شروع بشه وقتی پاییز فصل قشنگ تریه؟ چرا سال فرنگی ها باید با زمستون شروع بشه، دقت کن زمستون نه زمستان، کلمه ها که شکسته می‌شن باهاشون بیشتر احساس صمیمیت می کنم تا وقتی کتابی نوشته شدن، این چندمین مرتبه است که تصمیم گرفتم بنویسم و شروع کردم به نوشتن، هر دفعه که نوشتم سعی کردم کتابی بنویسم وسطاش حوصله ام سر رفت و یه داستان خیلی جذاب که خودمم مشتاق بودم هر روز از خواب بلند شم و ببینم امروز برای آدماش قراره چه اتفاقی بیوفته رو از دست دادم. یه کم صبر کن ماشین لباسشویی داره بوق می زنه یعنی لباس ها رو با پودر شسته بعدم آب کشیده بعدم رو دور تند چرخیده تا خشک بشن، اینجا خیال خامه که چیزی خشک بشه همیشه ته همه چیز یه نم اساسی می مونه از بس هواش شرجیه، صبر کن الان بر می گردم تا دقیق برات توضیح بدم چی می خوام بگم.

خب الان برای اینکه بفهمی این رفتن و برگشتن من چقدر طول کشیده باید چیکار کنم؟ سه صفحه خالی بزارم یعنی اینکه من از روی مبل بلند شدم رفتم به سمت آشپزخونه و حیاط خلوت پشتش همه لباسای رو از توی ماشین لباسشویی درآوردم و بغل گرفتم که بیام بیرون ولی دو سه تاش افتاد رو زمین با بدبختی از رو زمین جمعشون کردم و آوردم روی میله رخت آویزی که تازه از جاسکو خریدم پهن شون کردم آخه قبلن لباسا رو پخش و پلا می کردم روی مبل ها بعد دیگه جا نبود بشینی به این راحتی هم خشک نمی شدن چون اینجا هوا شرجیه و اگر یه پیرهن بیوفته روی یه جوراب دو روز بعدم بری می بینی پیرهنی که رو بوده خشک شده ولی جورابه همین طوری خیس مونده. راستی در حیاط خلوت رو بستم آخه اینجا خیلی مارمولک داره هر سوراخی که باز باشه یه مارمولک فضول سرک می کشه تو خونه یه اسپری هست اینجا که می زنیم رو مارمولکا، حکم گاز اشک آور داره براشون بی حال می شن بعد ما هم مثل پلیس ضد شورش می گیرمشون البته جایی حبس شون نمی کنیم پرتشون می کنیم تو حیاط بعد از چند دقیقه هم که هوای تازه خوردن دوباره راه می یوفتن میرن سر زندگی شون.

راستی یادم رفت باز باید برم ببینم در حیاط خلوت رو بستم یا نه. خب بسته بودم. فکر کنم سر همین بستن در بود که لباسا ریخت رو زمین.

حالا مهم نیست نه لباسا، نه مارمولکا، نه حتی شکسته نوشتن یه داستان بی سر و ته مهم اینکه می خوام از پاییز شروع کنم. آخه یادت هست می گفتی تنها فصلی که آدم را وسوسه می کند برای نوشتن پاییز است؟ من هم وسوسه شدم از پاییز بنویسم، از خاطرات زرد طلایی، حالا پرت شدم این گوشه گرم دنیا که رنگ سبز همیشگی اش یک وقت هایی بدجوری دلم را می زند شاید باید بنویسم از روزهای پر وسوسه پاییز.

دیگر از خاطرات قدم زدن در طولانی ترین خیابان تهران خودمان خبری نیست، دیگر درختان لخت و عور  ولیعصر برای بوسیدن معشوق کمر خم نکرده اند. درخت های اینجا سرشان به کار خودشان است. حتی کلاغ های این شهر هم عشق‌های جاویدان سیصد ساله ندارند. یادت هست رفیق! همیشه از خاطرات بودار حرف می زدیم. هر دو باور داشتیم خاطره ها بو دارند. اما یادمان نبود فقط خاطرات پاییزی بودار بود.

پاییز را انگار باید بو می کشیدی، گم می شدی در خش خش زرد لباس‌هایی که درختان بی پروا از تن کنده بودند. یادت هست چقدر دوست داشتیم سر کلاس طراحی طبیعت هنرستان برویم از درخت های عریان طراحی کنیم؟ یادت هست همیشه بیست می شدیم؟

کم کم این داستان می شود خاطرات دو نفره من و تو، اما می شود پاییز را تک نفره یا دسته جمعی یاد کرد؟ نه! نمی شود به نظرم پاییز باید دو نفره باشد. هر منی یک تویی دارد که باید پاییز خودش را با او شریک شود.

اصلن بگذار کمی از  دوره نوجوانی و جوانی که می شود خاطرات دو نفره و گاه خاطرات ممنوعه عقب‌تر برویم،  بیا برویم به اول مهرهای دوره دبستان که هنوز معنی خاطرت دو نفره را نمی دانستیم

روز اول مهر که می شد همه دلهره ما کلاس بندی سر صف بود. می ترسیدیم هم کلاسی بچه شرها و قلدرهای مدرسه باشیم و جرات نکنیم کلامی یا حرفی اضافه بزنیم

می ترسیدیم با رفقای سال قبل غریبه باشیم. اما هر چه بود خوب پیش می رفت و مهر می شد، خاطرات توزیع کتاب های جدید که با اشتیاق تا خانه می دویدیم که جلدشان کنیم. آخر کتاب را با حسرت ورق می زدیم و باور نداشتیم روزی به ته این کتاب هم می رسیم

اما بلاخره رسیدیم و حسرت سطرهای اول کتاب ماند به دل و جانمان

چه فرقی بود میان مهر و آبان و آذر؟ جز اینکه هی روزها را رج بزنیم هی بشماریم برای اولین برف، اولین برف قدیم ترها روز تولد مسیح می بارید. می گویند امسال از وسط پاییز آسمان تولد مسیح را جشن گرفت و بارید. این آخری ها که خانه بودیم آسمان سال تا سال یادش نبود که بر سرمان ببارد. شاید اگر می بارید دیگر راهی این گوشه دنیا نشده بودم تا زیر بارش آسمان خانه کنم.

باورت می شود. همین الان که دارم نوستالژی پاییزی می نویسم، آسمان می بارد. نه مثل باریدن های خانه که نم نم بود و عاشقانه مثل یک هیولای وحشی با رعدهای تند و عصبانی

از تو چه پنهان از آبان خاطره ای ندارم که بنویسم، فکر کنم هنوز آبان دفتر و کتاب مدرسه را تمیز نگه داشته بودم، فکر کنم هنوز جو شاگرد اول شدن داشتم و دور دفترم نقش و نگار نمی کشیدم

اما آذر را با همه روزهای پاییزی و بارانی اش شاید به یک دلیل دوست داشتیم برای شب آخر که می رفت تا صبح سرد زمستان را با جشن یلدا  رنگ بزند

به شوق آجیل شب یلدا و هندوانه و انار دانه دانه شده، قدیم ترهاش به شوق کرسی مادربزرگ و قصه های پدربزرگ، اما جدیدترهاش به شوق تفالی به حافظ و سرخ شدن گونه ها از جوابی که رسوات می کرد

حالا دیگر نه پدربزرگ هست و نه مادربزرگ، نه کاسه انار با عطر گلپر مادر و حافظ و رسوایی، درخت های خط استوا هم بدجوری نجیبند هرگز پیرهن از تن نمی درند برای جشن طلایی پاییز. من چقدر از خانه و عاشقی های پاییزی اش دور افتادیم

خب حالا که سخنرانی من درباره پاییز تمام شد فکر کنم حرفی ندارم که بزنم شاید بد نیست از زمستان بگویم نمی دانم چرا زندگی در جایی که فقط یکی و نصفی فصل دارد هوای شهر چهار فصل خودمان را می اندازد توی کله ات

اینجا یک فصل پر بارش دارد یک فصل مثلن کم بارش من که نفهمیدم کی پر بارش بود کی کم بارش یک مرتبه می بنی یکی دو روز بارانی نبارید اما سه روز یک جوری بارید که آب شهر را گرفته است لابد دو سه روز یک بار این فصل ها عوض می شوند از هوای گند و شرجی اینجا هر چه بگویی بر می آید مثلن من الان روی تپه های انترابگسا بوکیت خانه کرده ام تپه ای که از وسط اتوبان های شهر هم پیداست یک جورهایی شمال این شهر است، راستی نگفته بودم آن روزهایی که هنوز بار و بندیل مهاجرت نبسته بودم هی فکر می کردم اگر من هم روزی مهاجرت کنم با این اسم های قلمبه سلمبه فرنگی که زندگی کنم داستان هایم خیلی جالب تر می شود یعنی همین که می گویی در شانزه لیزه قدم می زدم که یک مرتبه فرانسیس پیرمرد چاق و فربه کافه چی را دیدم با پیپی بر لب و عینکی بر چشم خودش کلی جذاب است حالا من هم در تپه های انترابگسا بوکیت خانه کرده ام و از اتوبان آکله و دوک هم می شود خانه ام را دید، چی می گفتم؟

آها از هوای گند اینجا که مثلن در امپنگ باران نمی بارد ولی در انترابگسا بوکیت عین سونامی از آسمان می بارد حالا فاصله امپنگ از این انترابگسا بوکیت چقدر راه است؟

فاصله میدان ونک تا چهارراه پارک وی، فکرش را بکن خیابان ولیعصر بارانی باشد خیابان گاندی آفتابی، مردم نمی گویند آسمان دیوانه شده ؟

حالا که از خانه دور افتادم می بینم چقدر دلم می خواد به جای این اسامی بی سر و ته استوایی بنویسم گاندی، وزرا، عباس آباد محله هایی پر از خاطره حتا مجیدیه شمالی و هنرستان شهیدآوینی

این روزها یک تهران گردی اساسی به خودم بدهکارم

اصلن می دونی چند وقته یه پیاده روی درست حسابی نکردم؟ مگه تو هوای خل و چل اینجا می شه پیاده روی کرد؟

بگذریم باید از زمستون بنویسم از برف که اگر یک روز بر سر مردمان خط استوا بباره مطمئنم از ترس و تعجب یک شاخ روی سر همه شون سبز می شه، باورم نمی شد یه روز خیابون گاندی و برفی که مامانم می گفت رو چهار تا کاج حیاطمون نشسته حسرت بشه به دلم

چند وقته اون سه کاج گوشه حیاط که چسبیده بودن به هم و اون یک کاج تنهای گوشه دیگه حیاط رو ندیدم؟

همیشه فکر می کردم اون سه تا کاج مامان و بابا و خواهر کوچیکن و اون کاج تنها منم ، آخرشم همین شد. کاج تنها من بودم.

 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۱, دوشنبه

بی خبری

از شاعر پروانه ها بی خبرم ...

عادت نوشتن

این روزها هیچ کس وبلاگ نمی خونه اما اهمیتی هم نداره من همیشه عادت داشتم به نوشتن حتی یک بار سه تا کارتون بزرگ سررسید پر از نوشته خودم رو آتیش زدم. مدتها هم وبلاگ نوشتم و بعد اسیر دست فیس بوک شدم جایی که جمله های یک خطی و لایک های مصلحتی تنها کاریه که آدما می کنن. دیگه شعور وبلاگ نویسی و حتی دفترخاطره نویسی هم در فیس بوک نیست همین عادت نوشتن از نوجوانی من رو به سمت نویسندگی و روزنامه نگاری پیش برد. حالا که تنبلی برای نوشتن به من غلبه کرده دارم فکر می کنم چه اهمیتی داره که وبلاگ ها رو کسی دیگه نمی خونه مهم اینکه من بنویسم تا عادت نوشتن برگرده. اگر توی دفتر خاطره و سررسید نمی نویسم برای اینکه بتونم حفظشون کنم حالا این سر دنیا زندگی می کنم و نتونستم سررسید هایی که از سوزانده شدن در امان بودند رو با خودم بیارم. اما وبلاگ رو همه جا می شه برد.
اینا رو برای خودم می نویسم، مثل اینکه برای خودت توی یه سررسید بنویسی و بزاری روی میز ناهارخوری تا هر کس دوست داشت بخونه ، اما مردم سرگرم خوردن خوراکی های خوش مزه روی میز هستند و کسی به سررسید من نگاه هم نمی کنه.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

شبی عالی برای سفر به چین

هنوز به سایمون فکر می کنم که شبی زمستانی برای همیشه از ناپدید شد. سایمون فقط شش سال داشت سایمون واقعی نبود پسرکی که از مدرسه اینترنشال منطقه مونت کیارا ربوده شده چی او هم داستان بود؟
پسرکی که سه روز بعد از تمام شدن «شبی عالی برای سفر به چین» ربوده شد. سه روز بعد از ناامیدی من برای پیدا شدن سایمون در انتهای قصه.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۸, جمعه

دروغگوها

دروغ گوها دختران ظریف و ریزه میزه ای هستند که گاهی هم چاق اند. گاهی بدون آرایش حتا زیبا هستند و گاه بی آرایش بسیار زشت گاه این دروغ گو ها مردان لاغر مردنی هستند که سوتغذیه دارند و حتا بسیاری چاق و تپلی هستند. دروغ گوها نه شاخ دارند نه دم. دروغ گوها عقده دارند. عقده حقارت. هر وقت دروغ بگویم حتمن چیزی در من کم شده.
اما بعضی ها مرض دارند مثل یکی از دوستان من که هر روز یک دروغ تازه می بافد هر روز یک داستان دارد البته مرض او هم با عقده هایش هم خوان است.
دوست من هم دروغ می گوید. خیلی زیاد دروغ می گوید.
از این همه دروغ عقم می گیرد.
من از دوستم متنفرم.
من عاشق مردی شدم که راست می گفت.
من از دختر دروغ گویی که دوستم بود متنفرم
راست
دروغ
راست
دروغ
راستی را عشق است
دروغ را نفرت
آدم ها یک روز از دروغ گو ها خسته می شوند. آدم ها یک روز گند می زنند به ریخت دوست من اما این آدمها همیشه مردی را که من عاشقش شدم دوست دارند.
شاید یک روز همه دنیا پر از راستی و درستی شد روزی که مردم عقده ندارند. مرض هم ندارند.
شاید 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۲, شنبه

همین جوری

چه جالب من باز هم اینجام وبلاگی که در پی مسدود شدن وبلاگ بلاگفا راه اندازی شده بود اما مدتها بود خاک می خورد حتی پسورد مدیریتش هم از یادم رفته بود.
حالا اینجام، روی خط استوا شهر سرسبز کوالالامپور و اینجا در بلاگ اسپات وبلاگ دو سال پیش ...

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

پیاده شو آخرشه

حال من شده مثل این آهنگ بنیامین که هی می گه از دلم پیاده شو آخرشه ، بعد می گه نه بمون ، نه برو ... خلاصه اینکه وقتی تکلیف تو با خودت روشن نیست معلومه که با مردم هم روشن نمی شه خودتم نمی دونی چه خاکی قراره بریزی توی سر خودت بعد یکی دیگه رو می کشی دنبالت که چی ؟ که بگی نه بمون . نه برو . خب بابا بره یا بمونه ؟
ولی از اینجاش خیلی خوشم می یاد که می گه از دلم پیاده شو آخرشه ، یاد این راننده تاکسی هایی می افتم که با آدم لج می کنن وسط راه می گن اصلا پیاده شو آبجی اخرشه . خب اون بدبخت هم کلافه می شه دیگه از بس تو گیجی ، آدرسُ مثل همیشه گم کردی می خوای از حافظه نداشته ات استفاده کنی به یارو گیر می دی . بپیچ سمت چپ ، نه نه ، سمت راست مستقیم برو ، آخ رد کردیم . انقدر راننده بدبخت رو دنبال خودت تو خیابون می کشی که یارو می زنه رو ترمز می گه : پیاده شو آبجی پیاده شو آخرشه ...
اینجاشو خیلی دوست دارم که می گه : از دلم پیاده شو آخرشه . عاقبت هر کس که آدرس ُ گم بکنه و هی آدرس عوضی بده همینه