۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

پیدا شدن

حالا من بگم وسایلم پا داره مگه کسی باور می کنه؟
وقتی من گفتم اشیا از آنچه شما می پندارید با شعورتر هستند کسی باور کرد؟
مگه وقتی من گفتم زبان چهار چنار ایستاده در حیاط خانه مان را خوب می فهمیدم کسی باور کرد؟ مردم یه روزی به گرد بودن زمین خندیدن حالا هم بزار به من و وسایلم بخندن...
حالا برای اینکه بهتون ثابت کنم وسایل من هم پا دارن هم شعور عرض می کنم خدمتتون که کارت آی اف جی یا همون کارت خبرنگاری من برگشت. آخرین هویت رسانه ای من. خودش برگشت با تاکسی، برگشتش 50 رینگت هم برام آب خورد که فدای سرش. ولی فکرش رو بکنید رفته گوشه خیابون دست تکون داده و به تاکسی آدرس داده و اومده خونه به همین راحتی و باور ناپذیری ...
همین طوری که داشت می یومد توی اتاق و میرفت سرجاش داشتم فکر می کردم نکنه همه وسایلم با هم من رو پیدا کنن؟ انوقت من با یه کوه پاک کن و مداد و پرگار چه خاکی تو سرم بریزم؟
الان فهمیدم با این یکی بهتر از بقیه رفتار کردم آخه اونای دیگه فقط رفتن ولی برنگشتن. شاید اگر همه اون پاک کن ها هم به موقع بر می گشتن این همه دفتر زندگیم خط خطی نشده بود... یا حتی اون دفتر تلفن هایی که تو تحریریه گم کردم اگر بر می گشتن من مجبور نبودم جلوی چشم مردم به دفترشون تجاوز کنم.
کاش با دفتر تلفنم بهتر رفتار می کردم، دوستانه تر تا وقتی بردنش یه گوشه و بهش تجاوز کردن نگران آبروش نشه و برگرده خونه، نه اینکه بره یه گوشه خودش رو سر به نیست کنه که چی؟ که مردم چی می گن؟
اگر اون برگشته بود من زورگیر ناموس مردم نمی شدم. اگر پاک کن ها برگشته بودن من یه دفتر خط خطی زیر بغلم نبود. حتی اگر پرگارها بر می گشتن دایره هام بیضی نمی شد، می فهمی چی می گم؟ ای بابا بی خیال گذشته حالا این که برگشته و یه شب هم از خونه بیرون مونده رو دریاب اصلا معلوم نیست دیشب رو کجا بوده و کجا خوابیده، شاید دلش شکسته یا بهش دست درازی شده باید برم سراغش ازش دلجویی کنم باید بفهمه بهترین کار همین بود که کرده... همین که برگشته ...

۱۳۹۲ مرداد ۲۶, شنبه

گم کردن ...

درست مثل روزهایی که می رفتم مدرسه، مدرسه دین و دانش دوره ابتدایی، مثل همون روزا که کز کرده از مدرسه می یومدم خونه و سعی می کردم بچپم تو اتاقم تا مامانم نفهمه بازم یه پاک کن و پرگار دیگه گم کردم. درست مثل همون روزها کز کردم یه گوشه.
خب اون روزهام نمی فهمیدم دقیقا پاک کن، پرگار یا مدادم چی شد. به خدا پاک کن بغل دستم بود اما یهو ناپدید می شد. مامانم می گفت مگه پاک کن پا داره که فرار کنه و بره ؟ چرا تو انقدر شلخته و گیجی؟
پاکن پا نداشت راست می گفت پاک کن پا نداشت، الان هم نمی دونم واقعا اون همه پاک کن و پرگار و مداد چه بلایی سرشون اومده، اون همه خط کش و شالگردن... حتی اگر بخوام فرضیه دزدیده شدن رو پیش بکشم باید بگم که بله من توی مدرسه دزدا درس می خوندم. آخه مگه می شه یکی در کمین من نشسته باشه تا هر روز یه پاک کن و یه پرگار و ... برداره و بره؟ خب با اون همه لوازم التحریری که من گم کردم می شد یه مغازه باز کرد.
البته ماجرای من و وسایلم به لوازم التحریر ختم نمی شد. کیف پولای رنگی رنگی که مامان از آلمان برام میاورد، کیف دستی اصلا هر چی بگی ... اومدم بگم تا حالا خودم رو گم نکردم که یهو شک افتاد به جوونم. یعنی من واقعا تا حالا خودم رو گم نکردم؟ گم کردم. چرا چرا تا حالا خودمم چند بار گم کردم.
اما ماجرای من و گمشده هام یه جایی تموم شد. از یه جایی به بعد خبری از گم کردن و گم شدن نبود. خب توی تحریریه روزنامه ها خودکار و فندک گم کردن و پیچوندن رسم بود. یعنی وقتی خودکار مردم رو از روی میزش برمی داری و میری باید توقع اینم داشته باشی که خودکارت رو از روی میزت بردارن و برن. پس حساب اون از گم کردن و گم شدن جداست. یه جور کل کل اساسی انگار هر کی تو کیفش خودکار بیشتری داشته باشه آخر سر برنده است. دفتر تلفن پیچوندن هم که رسم بود. دو سه تا دفتر تلفن به فنا دادم اما شرافتمندانه و سر بالا به روش زورگیرای خیابونی دفتر تلفن دوستام رو برداشتم و جلوی چشمشون هر چی شماره توش بود نوشتم تو دفتر خودم. رنگ و رو ها پریده بود. حالشون خیلی خراب بود. طبیعی هم بود نمی شه جلوی چشم مردم به زن و دخترشون تجاوز کنی و انتظار داشته باشی عرق نریزن. حتی برعکسش هم ممکنه جلوی چشم اونها به پدر و برادرشون تجاوز کنی و بگی چرا داری شرشر عرق می ریزی و قرمز شدی؟
اصلا بحث تجاوز نبود. چی داشتم می گفتم؟ آهان بحث کز کردن من بود.
امروز دوباره کز کردم، بعد از اون همه سال که از مدرسه رفتنم می گذره باز کز کردم یه گوشه، باز وسایل من پا در آوردن و راه میرن .
این بار کارت خبرنگاریم رو گم کردم، کارت فدراسیون بین المللی روزنامه نگاران. ته مانده هویت روزنامه نگاریم هم پا درآورد و رفت. رفت کنار یه کوه پاک کن و پرگار...
ازش فقط برام یه عکس باقی مونده . دقیقا نمی دونم چی شد؟ کجا رفت ؟ کی رفت؟ چرا رفت؟
فقط رفت ...
برای اینکه روزنامه نگار باشم حتما باید روزنامه داشته باشم، خب ندارم... روزنامه ندارم فقط هر روز اخبار ُ بررسی و گزینش می کنم. فقط مانیتور اخبار همین ... لابد اون کارت هم برای همین پا در آورد و رفت . همه تولیدات من شده داستان، همه روزنامه نگاریم شده مانیتور، خب اون احساس کرد زیادیه باید بره. رفت...
لابد اون همه پاک کن هم رفتن تا حالیم کنن اشتباهات رو نمی شه پاک کرد فقط می شه خط زد. آخر سرم یه دفتر خط خطی می زنن زیر بغلمون و می گن خوش اومدی ...
مطمئنم همه اون چیزهایی که تا حالا گم شدن پا داشتن، پا درآوردن خودشون رفتن. رفتن چون من حواسم بهشون نبود...
باید حواسم  ُ به خودم جمع کنم. می ترسم این بار که خودم ُ گم کردم بره پیش اون کوه پاک کن و پرگار که حالا یه کارت خبرنگاری هم بهش اضافه شده و دیگه برنگرده ... آره باید حواسم ُ به خودم جمع کنم


حتی به مردن ؟

امروز ُ بی خیال اون خدایی که می گی اگر باشه فردا هم هست ...

- این دیالوگ یکی از شخصیت های داستان مَن ِ درست مثل من اونم دلش می خواد خدا باشه.
می ترسه واقعا نباشه همون طوری که قبلا به همه می گفت گشتم نبود، نگرد نیست.
حالا می خواد بیشتر بگرده شاید بود.
یعنی هیچی دیگه نمونده جز امید به اینکه هست.
دلش معجزه می خواد مثل من، خدا می خواد مثل من.
خلاصه اوضاعش افتضاحه مثل من.
مثل من که دارم به تلخی خو می کنم تا جایی که می ترسم این یه لیوان چای نبات هم رو دلم سنگینی کنه، آدمیزاده دیگه به همه چی زود عادت می کنه. حتی به مردن. حتی به مردن؟  

۱۳۹۲ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

بازداشت صدرا محقق و جواد حیدریان روزنامه نگاران معترض به لحن نماینده دهدشت در مجلس

روز گذشته 15 نفر از اهالی دهدشت ( ساکن تهران)  در اعتراض به لحن نماینده این شهر و به کار بردن الفاظی چون چماق لری  راهی مجلس شورای اسلامی شدند که توسط پلیس امنیت بازداشت و روانه کلانتری شدند.
شب گذشته 10 نفر از بازداشتی ها از جمله صدرا محقق و جواد حیدریان توسط وزارت اطلاعات به مکانی نا معلوم منتقل شدند و تا این لحظه خبری از آنها در دسترس نیست.

یک جای امن

لایه های پنهان این شهر، قتل، جنایت، غارت، دزدی و مردمانی که بی تفاوت فقط نظاره می کنند.
نیمه پنهان کوالالامپور
شهر تا صبح بیداری، شهر تا صبح اضطراب، پلیس های غارتگر، سفارت خانه نا امن، پس کوچه های تاریک...
اوه خدای من این خودش یک داستان بلند است داستان شب های کوالالامپور، داستان نا امنی که انگار از بدو تولد یقه ما را محکم چسبیده و رهایمان نمی کند. ما بچه های دهه 60 دهه نوستالژیک 60.
از بدو تولد انقلاب، جنگ، اعدام ...
سازندگی، رانت خواری
اصلاحات، قتل های زنجیره ای، کوی دانشگاه
8 سال تاریک 8 سال سیاه
جنبش اعتراضی سرکوب شده
آه خدای من مهاجرت و جنوب شرق نا امن آسیا ...
قبول کن سخت است پذیرش امید، باور رسیدن به یک خانه امن، جایی برای آزادی و امنیت باور کن سخت است جایی را تصور کنی که دست ها به خون آلوده نیست، رد خون و ته سیگار مسیر هر روزه ات نیست.
سخت است باور کردن امید.
دوست داشتن و عشق ورزیدن به آدمهایی که نمی دانی پشت نقابهایی که به صورت زده اند کیست. سخت است این زندگی لعنتی، سخت است خدا می داند چقدر سخت است.
و ما در حیرت از این سخت جانی خویش امروز را فردا، شب را روز و روز را به شب بدل می کنیم.
زنده ایم هنوز سخت جان می کنیم، سخت زندگی می کنیم. کاش حداقل آسوده بمیریم.

۱۳۹۲ مرداد ۲۰, یکشنبه

یک چیزهایی روی شانه هات

یک وقتهایی هم مثل الان کسل و بی حوصله ای، از همه کس و همه چیز گریزانی.
یک وقتهایی هم اصلا حرفی برای گفتن نداری.
یعنی هیچ حرفی
وقتی دستت را می بری روی کیبورد تا خزعبلاتی را سر هم کنی فقط برای سبک شدن بار شانه هاست، شانه هایی که دارند یک چیزهایی را روی خودشان تحمل می کنند. آن چیزهای نکبت از شانه هات سرریز می شوند به بازوانت، به آرنج به مچ دست. مچ دستت تیر می کشد. انگشتانت ذوق ذوق می کند.
تو دستت را روی کیبورد می بری همه چیز را یک مرتبه می ریزی روی کیبورد. دستت ناخودآگاه کلیدها را لمس می کنند بیرون می ریزند.
شانه هات سبک نمی شود؟ می شود؟
شانه هات سبک تر می شود شاید اما چشم هات چشم هات به بار نشسته.
گلوت... چیزی در گلوت گیر می کند
مثل شکستن آب در نای
کبود می شوی، سیاه می شوی، دستی نیست تا محکم به پشتت ضربه بزند. تا نفس رها شود.
شانه هات سبک تر شده اما
حالا ساعت هاست نفس نمی کشی ...

۱۳۹۲ مرداد ۷, دوشنبه

قتل رئیس ایرانی بانک مشهور مالزی به ضرب گلوله

به گزارش سایت روزنامه استار، حسین احمدنزادی بنیان گزار گروه بانکداری AM Bank مالزی امروز بعد از ظهر در پارکینگی در کوالالامپور به ضرب گلوله کشته شد.

 همسر 49 ساله حسین احمدنژاد،  چئونگ می کوئن هم در این حادثه مجروح و جان سالم به در برده است.
بنا بر این گزارش حادثه ساعت 1:50 بعد از ظهر امروز دوشنبه 29 جولای در پارکینگی در نزدیکی معبد سیلان لرونگ رخ داده است.

به گفته پلیس زمانی که آقای حسین نژادی  75 ساله به همراه همسر مالزیایی خود به سمت ماشین خود در حال قدم زدن بوده است مورد هدف شلیک مضنونین قرار گرفته است. گلوله ضاربین به سینه و دنده رئیس ایرانی بانک برخورد کرده و در دم باعث مرگ او شده است در حالی که گلوله دیگری که به همسر او شلیک شده تنها باعث جراحت در ناحیه دست وی شده است.


shoot1





چند نکته درباره این خبر :
رسانه های مالزی اگر خبر بازداشت یک قاچاقچی رو منتشر می کردن در تیتر خبر حتما بر ایرانی بودن وی تاکید داشتند در حالی در در همه اخبار منتشر شده درباره آقای احمد نژادی در انتهای خبر به ملیت ایرانی او اشاره شده. دست گلشون درد نکنه اینجا اصلا خبری از نژادپرستی نیست !!!!
نکته بعدی اینکه بانکی که این مرحوم رئیسش بود جزو اولین بانک هایی بود که ایرانی ها رو تحریم کرد حتی به ایرانی ها کارت های اعتباری هم نمی داد خدا رحمتش کنه ولی خب دیگه اینم از اتحاد ایرانی ...Hussain Ahmad Najadi