۱۳۹۳ شهریور ۱۶, یکشنبه

فرصت های مهاجرت برای من

اول:
اولین مقاله من در یک روزنامه نروژی منتشر شد و با استقبال خوبی هم مواجه شد. اصلا فکر نمی کردم برای نروژی ها دونستن درباره ایران انقدر جالب باشه، انقدر جالب بود که حالا قراره هر هفته در این روزنامه بنویسم. از من خواستن تا نه تنها درباره ایران که درباره خاورمیانه و حتی جنوب شرق آسیا با توجه به تجربه چند سال زندگی در اون منطقه بنویسم.  
از همه جذابتر و امیدوار کننده تر این بود که مطلبم بدون هیچ تغییری منتشر شد. حتی سردبیر گفت با این مقاله خوبی که داشتی هیچ توصیه ای هم برات ندارم به نظرم همه چیز عالی بود. 
همه اینها در شرایطی اتفاق می افته که برای کار در رسانه های فارسی زبان خارج از ایران پوستم کنده شد. تغییرات عجیب و غریب و گاه اشتباهی که بعضی ها به اسم سردبیر و ... تو مطالبم می دادن بعضی وقتها تا مرض سکته من رو می برد و جالب اینجا بود که هر اعتراضی مصادف بود با درافشانی درباره رسانه های خارجی.
یکی از خوبی های مهاجرتم این می تونه باشه که فرصت خودآزمایی در عرصه های بین المللی برای آدم فراهم می شه. تلاش و کوشش به نتیجه می رسه و آدم از تلاش کردن دلسرد و خسته نمی شه ... 
حالا پروژه هایی هست که در حال پیگیریش هستم  اتفاقاتی که تو ایران هم رخ می داد اما اغلب به بن بست می خورد. به نا امیدی ختم می شد و دلسردی، من آدم رابطه داری نبودم من دختر خاله و پسر خاله کسی نبودم بی تعارف و با عرض پوزش خیلی از بچه های شهرستانی که حتی سواد درست حسابی هم نداشتن به لطف پدر و عموی مدیر عامل و مشاور وزیرشون شب اولی که وارد تهران می شدن  راه صد ساله رو طی می کردن و آدمهایی مثل من همیشه در حال سگ دو زدن و ته ته اش هم نرسیدن بودن. 
دوم : 
مهاجرت کردن یا نکردن یه تصمیم کاملا شخصی است چیزهایی که برای کسی بده برای شما ممکنه خوب باشه و کاملا برعکس اما یه چیزی رو به جرات می تونم بگم مهاجرت کردن تنهایی واقعا دل و جرات می خواد و تحمل بسیار زیاد تنهایی و سختی، خیلی باید قوی باشی تا بتونی تنهایی مهاجرت کنی و دوام بیاری، مهاجرت با بچه های نوجوان هم یکی از سخت ترین کارهای عالمه چون بچه ای که در اوج بلوغ  و فشارهای روحیه باید خودش رو با محیط تازه هم وفق بده یعنی پوستی که شما ازش می کنید اون بلوغ ازش نمی کنه. 
 
سوم بی ربط به مهاجرت 
با رفتن از فیس بوک کم کم دارم دچار آرامش ذهنی می شم. دیگه نقدها و نظرها و جوها جلوی چشمم نیست و من انگار در جهان بی هیاهو و آروم خودم حالا وقت دارم که به کارهام سر و سامان بدم. خب باید اعتراف کنم بدی هایی هم داره که مهمترین اونها از دست رفتن ارتباط مستقیم با تمام بچه های رسانه های فارسی است که در مواردی مثل خبرهای اورژانسی و فوری که زیادم به دستم می رسه و التماس دعا پیش میاد واقعا دست و بالم بسته می شه. فعالان در مقابل اونهام دارم مقاومت می کنم از ایمیل کمک می گیرم یا دوستان واسطه. 
یکی از بدی های فیس بوک این حس خود مهم پنداری بود حالا که از بیرون نگاهش می کنم می بینم حس عجیب خود سلیبریتی پنداری رو در کاربرانش به شدت بر می انگیزه. 
روزهای بی فیس بوک سری به رسانه ها می زنی تیتر خبرها رو می خونی و هر کدوم برات جذاب بود باز می کنی می خونی و تمام. اما روزهای فیس بوکی صد بار یه خبر شئر می شه، دویست بار نقد می شه، سیصد تا استاتوس درباره اش نوشته می شه، چهارصد هزار بار نقدهای مربوط به خبر نقد می شه و احتمالا چند میلیون جک و مزه پرانی درباره خبر منتشر می شه و تهش تا شب خواب خبر رو نبینی تمام نمی شه. 
یکی از محاسن فیس بوک نبودن هم اینکه نمی فهمی کی یبوست شده، کی اسهال، کی دل پیچه داره، کی باد تو دلش جمع شده چون این دسته از کاربرا گزارش کاملی از وضعیت مزاجی شون در فیس بوک می نویسن که واقعا خوندن و دیدن اش باعث عذاب الهی است. 
واقعا چرا باید بخشی از وقت یه آدم صرف خوندن جزئیات زندگی بقیه بشه؟ 


۱۳۹۳ شهریور ۱۳, پنجشنبه

پناهندگی راهی برای مهاجرت نیست

بهانه نوشتن این متن پیامی بود که دیروز پیش از دی اکتیو کردن فیس بوکم دریافت کردم.
پیام التماس دعای مسئول انجمن پناهجویان ایرانی در مالزی بود که خبر از اوضاع وخیم عده ای از پناهجویان ریجکتی ایرانی در مالزی می داد. خواهش می کرد که موضوع رو در رسانه های فارسی مطرح کنم. البته من قبلا دوبار درباره وضعیت پناهجویان ایرانی نوشتم یک بار در بی بی سی فارسی شرح کاملی از وضعیت پناهجویان ریجتکی مالزی دادم که می تونید  اینجا   بخونید. یک بار هم درباره وضعیت اسفناک پناهجویان ایرانی ساکن ترکیه در اینجا نوشتم.
رویا همون زنی که در گزارش بی بی سی درباره اش نوشتم به گفته مسئول انجمن کارش به فلج شدن و جنون رسیده. خانواده های دیگه هم اونجا گیر افتادن و نه راه پیش دارن نه راه پس...
هر روز خبر کشته شدن یه پناهجو یه جایی از دنیا شنیده می شه، خودکشی پسری توی مالزی یا مرگ یه پناهجو در جزیره مانوس و یا غرق شدن کشتی پناهجوها و ...
این روزها هم در نروژ هر روز خبر دیپورت و اخراج یکی از ایرانی هایی که چند سالی بدون جواب در نروژ باقی مونده بودن یا چند باری ریجکت شده بودن رو می شنوم.
اما چرا همه این اتفاقات می افته ؟
بذارید یه واقعیت رو اینجا رو راست با هم درباره اش حرف بزنیم ...
یک سال و نیم پیش برای یه گزارش تلویزیونی قراری با گروهی از پناهجویان ایرانی ساکن مالزی گذاشتم و با اونهایی که تمایل داشتند جلوی دوربین مصاحبه کردم. واقعیت اینجاست که انقدر دلایل اونها برای گرفتن پناهندگی دروغین بود و انقدر از دل مصاحبه حرف درست حسابی بیرون نیومد که کلا قید پخش اون مستند رو زدم.
در همین اروپا هزاران ایرانی پناهنده هستند که به محض گرفتن پاسپورت کشور مورد نظر به سفارت ایران میرن و یه پاسپورت ایرانی هم می گیرن و بدو بدو بر می گردن میرن ایران...
توی اروپا و آمریکا هزاران نفر هستن که با کارت ها و سابقه های جعلی خبرنگاری پناهندگی گرفتن.
هزاران نفر هستن که دین عوض کردن اونم یک شبه تا پناهندگی بگیرن.
هزار نفر هستن که مدعی بازداشت در حوادث پس از انتخابات هستن.
اما همه شون دارن راست می گن؟
من قبول دارم که وضع ایران خوب نیست. امید به زندگی پایین اومده، زندگی سخت تر و ترسناک تر از قبل شده اما اینا دلایلی نیست که کمیساریایی عالی پناهندگی سازمان ملل اونها رو قبول کنه خب پناهجوها هم مجبور به دروغ گفتن می شن، دروغ های ناشیانه ای که نه تنها روزگار خودشون رو سیاه می کنه که روزگار بقیه رو هم سیاه تر از سیاه می کنه ... چرا بقیه ؟ انقدر ایرانی ها دروغ گفتن، انقدر ایرانی ها به محض گرفتن جواب و پاسپورت بدو بدو برگشتن ایران که حالا اغلب آفیسرها اغلب اداره های مهاجرت کشورهای پناهنده پذیر نسبت به ایرانی ها حساس شدن.
به هر حال با توجه به شرایط سوریه، عراق، فلسطین، سومالی، سودان، میانمار  و خیلی جاهای دیگه ایران در اولویت کشورهای پناهنده پذیر نیست.
این دروغ ها هم دلیلی شده برای عقب افتادن پرونده های ایرانی تا جایی که دو سه نفری که می دونم از چه شرایط سختی بیرون اومدن و واقعا تجربه های سخت بازداشت و شکنجه رو پشت سر گذاشتن با دریافت جواب مثبت حتی از سازمان ملل هنوز نتونستن کشوری رو پیدا کنن که پذیرششون کنه...
باید بپذیریم پناهندگی ساده ترین راه مهاجرت نیست. یعنی اصلا راه مهاجرت نیست. یه راه اجباری برای کساییه که واقعا نمی تونن به ایران برگردن. ( می دونم که همه مدعی نمی تونیم به ایران برگردیم هستن اما واقعا اگر اینطوری بود پس این همه پناهنده ای که بعد از گرفتن ملیت کشور مورد نظر در ایران پرسه می زنن داستانشون چیه؟)
دروغ هایی که انقدر تابلو بود که من روزنامه نگار می فهمیدم چطور انتظار داریم آفیسرهای کارکشته سازمان ملل نفهمن اونها روزی ده نفر رو مصاحبه می کنن و چنان مو رو از ماست بیرون می کشن که بلاخره یه جایی مشخص بشه کی راست می گه کی دروغ. ضمن اینکه اونها هم بپذیرن کشورهای پناهنده پذیر به این سادگی نمی پذیرن.
آدمهای زیادی در راه این پناهندگی جان و مال و اعصابشون رو از دست دادن. با شعارهای سیاسی، با نمایش های تغییر مذهب و خیلی چیزهای دیگه واقعا نمی شه به این راحتی سر این ها رو کلاه گذاشت. حتی کسایی که با ویزاهای شنگن وارد اروپا شدن چند سال در به دری در کشورهای اروپایی رو تحمل کردن هم به راحتی این روزها دارن دیپورت می شن. کشورهای پناهنده پذیر می خوان از ظرفیت و بودجه شون برای آدمهایی که از قحطی و جنگ و گرسنگی فرار کردن مایه بذارن و به نظرشون وضعیت ایران این روزها وضعیت خطرناکی نیست.
خلاصه که نمی دونم یه بار دیگه باید کجا و اصلا چی بنویسم درباره گروه گروه پناهجوی ایرانی ریجکت شده که این مدت هم بدون ویزا تو مالزی زندگی کرده و تمدید پاسپورتش هم تموم شده و نون شب هم دیگه نداره بخوره و ... نمی دونم مثلا چه توقع و انتظاری باید از سازمان ملل داشته باشیم وقتی کسی که دو سال قبل از انتخابات از ایران بیرون اومده و دیگه هم بر نگشته می گه در ظهر عاشورا کتک خوردم.
شاید باید بنویسیم از وضعیت اون آدمهایی که راستش رو گفتن و جواب مثبت هم گرفتن اما به خاطر همین دروغ ها و دروغگوها اون ها هم هنوز توسط هیچ کشوری پذیرش نشدن و یا اگر شدن همچنان در انتظار لحظه پرواز هستن.
پناهندگی بر خلاف تصور خیلی ها اصلا ساده ترین راه ممکن برای مهاجرت نیست.
اگر خسته شدین، اگر نا امید شدین . اگر شما هم از نفس کشیدن تو هوای ایران به ستوه آمدین و هزار دلیل دارید برای فرار از ایران راه های دیگه رو امتحان کنید. زبان بخونید پذیرش تحصیلی بگیرید یا هر کار دیگه ای که می شه اما به قایق سوار شدن و خودکشی در آبهای استرالیا فکر نکنید. به یک شبه دین عوض کردن فکر نکنید. به مالزی و هند و ترکیه فکر نکنید. به ویزا گرفتن و پناهنده شدن تو اروپا فکر نکنید چون دیگه حنای ایرانی ها برای اینها رنگی نداره.
پناهندگی راهی برای مهاجرت نیست.


در ضمن من به چند دلیل فیس بوکم رو دی اکتیو کردم کسی رو بلاک نکردم فقط به بی نظری و بی خبری نیازمندم. یعنی اصلا نمی دونم دیگه چه لزومی داره از جزئیات زندگی مردم با خبر باشم یا اصلا نظر من چه اهمیتی برای کسی داره ؟ و هزار تا چیز دیگه اینجا رو نگه می درام و هر از گاهی توش می نویسم. به خاطر شلوغی این روزها نه مرتب و هر روز ولی هر چی درباره مهاجرت به ذهنم برسه و پیش بیاد می نویسم و خوشحالم که از این طرف و اون طرف می شنوم که کسایی می خونن و دنبال می کنن. دمتون هم گرم. 

۱۳۹۳ شهریور ۲, یکشنبه

ما ایرانی ها و آن اسپانیایی ها

اولین دوست ما در نروژ یه خانواده اسپانیایی بودن در واقع یه زوج اسپانیایی که خیلی هم مهمان نواز هستن. شاید دلیلی دوستی ما این بود که همه مون با هم در یک زمان به نروژ رسیدیم و چالش های مشابهی در نروژ داشتیم.
آقای خانواده با من و همسر جان هم کلاسی است. خانم خانواده هم پزشک بیمارستان شهر. دیشب دور هم جمع شده بودیم و درباره فرهنگ کشورهامون و فرهنگ نروژی ها با هم حرف می زدیم. 
گیامو ( آقای خانواده ) درباره دلیل اومدنش به نروژ می گفت : اومدم اینجا چون از چشم و هم چشمی مردم اسپانیا خسته شدم. از اینکه مردم پول ندارن ولی دوست دارن ماشین عالی سوار بشن. پول ندارن ولی مهمه که لباس گرون و برند بپوشن ... 
چشمام داشت از کاسه بیرون می زد انگار داشت درباره ایران حرف می زد.
اعتراف کردم که خب تو ایرانم ظاهر خیلی مهمه و مردم برای نشون دادن ظاهرشون خیلی سختی می کشن.
سوفیا ( خانم خانواده ) می گفت : اینجا دیدی اگر کسی با یه ماشین خیلی گرون تو شهر دوره بیافته چقدر به نظر مردم زشت می یاد؟ من خوشحالم که اومدم نروژ می تونم هر جوری دوست دارم لباس بپوشم. مردم مدام من رو دکتر صدا نمی زنن و اگر با من دوست هستن و بهم احترام می ذارن به خاطر خودمه نه به خاطر دکتر بودنم. اسپانیا اصلا اینطوری نیست.
خب بازم چشمهای من بود که داشت بیرون می زد و حیرت کرده بودم از این همه اشتراکات اجتماعی و فرهنگی.
اعتراف کردم که امروز تو ایران بزرگترین دلخوری پسرهای ایرانی اینکه دخترها عاشق ماشین هاشون می شن نه خودشون و دخترهام معتقدن پسرها عاشق پدر پولدار دختر می شن نه خود دختر ...
سوفیا جیغ بنفش کشید و گفت : واااااااااااااای درست مثل اسپانیا ااااا 
اونجا مدام مردم درباره اصالت خانوادگی پز می دن و تو خواستگاری مدام درباره اموالشون حرف می زنن.
راستش یه کم وجدانم راحت شد. احساس خوبی داشتم از اینکه فهمیدم ما داغون ترین فرهنگ جهان رو نداریم. با حرف های مشابهی که همکلاسی رومانیایی ما می زد و حرف های این دوستای اسپانیایی شروع کردیم به بحث کردن درباره اینکه دلیل این اتفاقات چی می تونه باشه ...
قبلا هم اینجا نوشتم که رسما دارم به این نتیجه می رسم که مردم کشورهایی با کیفیت زندگی پایین و رفاه اندک بیشتر درگیر معضل خودنمایی، شو آف و تلاش برای خریدن احترام با پول و ظاهر هستن. 
کشورهایی با معضلات اقتصادی و سیاسی البته، نروژی ها نیازی به این خودنمایی ها ندارن. همه شون از طرف دولتشون مورد احترام هستن. همه شون در صورت نیاز از دولت کمک دریافت می کنن، هیچ وقت تنها و به حال خودشون رها نمی شن، هیچ وقت به فقر و نداری گرفتار نمی شن مگر اینکه درگیر معضلی مثل الکل و مخدر بشن. 
این آدمها نیازی به نمایش ندارن چون حقوق انسانی شون بی توجه به شغل و موقعیت اجتماعی شون رعایت می شه، آدمهای پولدارتر باید مالیات های بیشتری بدن و دولت به آدمهای ضعیف تر کمک می کنه و اینجوری تعادل تا حدودی برقرار می شه نه اینکه اینجا همه در یک سطح درآمدی و مالی باشن اما شکاف عمیق طبقاتی رایج در ایران یا حتی در اسپانیا ( به گفته دوستان) در نروژ دیده نمی شه ...
حالا کمتر از چشم و هم چشمی ایرانی حرص می خورم. بیشتر دلم برای مردمی که در این بازی گیر می کنن می سوزه مردمی که خودمم احتمالا جزوشون هستم همیشه ندیده گرفته شدیم. همیشه بی پشتوانه بودیم و هیچ وقت به  حقوق اولیه انسانی مون در سرزمین خودمون توجه نشد. هیچ وقت رفاه رو به معنای واقعی تجربه نکردیم. هیچ وقت آسایش و آرامش رو تو زندگی احساس نکردیم پولدار و فقیر هم نداره زندگی سختی داشتیم و داریم نمی شه به ما به اسپانیایی هایی که به قول گیامو یکی از فقیرترین مردمان اروپا بودن یا به رومانیایی هایی که به قول کورینا حاضرن نون شب نخورن ولی لباس خوب بپوشن ایراد گرفت.
همه ما دنبال کمی توجه می گردیم. دلمون می خواد احتمالا دیده بشیم، مورد احترام واقع بشیم. احترام !!! چیزی که هیچ وقت نداشتیم. تو مدرسه تو دبیرستان تو دانشگاه تو خیابون تو محل کار ... نه به ما به عنوان یک انسان احترام گذاشتن نه یاد دادن که به انسان بودن آدمها احترام بذاریم. چرخه بی احترامی چرخید و چرخید و هنوزم داره می چرخه.
احتمالا یه سری از ما هم تصمیم گرفت با خریدن کمی احترام از این چرخه خودش رو پرت کنه پایین. اما احترامی که واقعی نیست با در آوردن لباس ها و از دست رفتن ماشین ها تموم می شه و باید برگردیم به چرخه.
فقط خوبیش اینکه ما تنها نیستیم اسپانیایی ها و خیلی های دیگه هم با ما هستن، حالا یا ما دنیا رو به گند می کشیم یا نروژی ها و خواهر خوانده های احتمالی شون در جهان احتمالا سرعت چرخش این چرخه رو کم و کم تر می کنن تا لحظه ایستادن. دومی یه کم زیادی رویایی به نظر می رسه ...

۱۳۹۳ مرداد ۲۹, چهارشنبه

اتفاقات خوب مهاجرت

با شلوغی این روزها به خاطر شروع ترم جدید درسی و جا به جایی محل کار و جشنوراه فیلم در شهر که ما رو روزی سه تا چهار فیلم مهمان می کنه شاید با فاصله بیشتر بنویسم اما نوشتن همچنان ادامه خواهد داشت ...

امروز فقط می خوام از خوبی های مهاجرت بنویسم:
اولین اتفاقا خوب مهاجرت برقراری ارتباط با مردمی از سراسر جهان خواهد بود چون ما به عنوان مهاجر احتمالا اولین جایی که میریم کلاس زبانه و اونجام پر از مهاجر، کسایی که برای کار اومدن، پناهنده ها، دانشجوهای آینده و کسایی که ازدواج کردن و خلاصه کسایی که  مثل ما پا به کشور میزبان گذاشتن.
البته تنها کلاس زبان نیست که می شه با ملیت های تازه ارتباط برقرار کرد به هر حال وارد هر کشوری که بشیم کلی آدم تازه می بینیم از ملیت های مختلف فقط کافیه مدتی در مالزی زندگی کنید تا بی شک با هندی تبارها- چینی تبارها- اندونزیایی ها - تایلندی ها- کره ای ها و ... آشنا بشید ( منظور من از آشنایی دوستی و رفاقت نیست )
هر کدوم از این آشنایی ها یه درس تازه و یک تجربه تازه است.
من در مالزی در محله کره ای ها زندگی کردم. صاحب خونه چینی داشتم همکلاسی کره ای، چینی، سوری، روسی و ... داشتم و معلم سنگاپوری، انگلیسی، هندی و ...
کلاس زبان نروژی ما هم یک کلاس کاملا اینترنشناله به جز من و همسرم از ایران و یک خانم افغانی که ترم جدید وارد کلاس ما شده هیچ فارسی زبان دیگری نیست. یک پسر عرب زبان اهل اریتره هم هم کلاسی ما است. سه دختر فلیپینی، یه دختر تایلندی، یه دوست و همکلاسی اسپانیایی، یه همکلاسی و همسایه آمریکایی، خانمی از رومانی، دو تا دختر و یه آقا از لهستان، یه دختر برزیلی، یه خواهر و برادر اهل لیتوانی یه خانم اهل اوکراین و یه دختری که چند روزه اومده و بغل دست ما می شینه از آلمان اما از همه جالبتر این بود که فهمیدم یکی از همکلاسی های ما اهل اورومچی است. همون جایی که ایغورهای مسلمان با هان های چینی درگیر شدن و150 نفر هم این وسط کشته شدن.
حالا فکرش رو بکنید ما هر روز کلی برای تقویت زبان با هم گپ می زنیم، درباره کشورهامون صحبت می کنیم تو زنگ های تفریح با هم بیشتر دوست می شیم و با بعضی ها بیرون از کلاس قرار و مدار می ذاریم غذاهای مختلف رو تست می کنیم و با آداب و رسوم همدیگه آشنا می شیم.
واقعا این یکی از طلایی ترین فرصت هاییه که هرگز تا قبل از مهاجرت به دست نمی یاد. پیش فرض های ما نسبت به ملیت های مختلف با این معاشرت ها تغییر می کنه. حساسیت من حداقل نسبت به بعضی از رفتارهای بد ایرانی کم و کم تر شده چون مطمئن شدم می شه اهل هر جایی بود و بد رفتار کرد می شه مالزیایی بود و کلاهبردار یا ایرانی و کلاهبردار پس این خصوصیت ها و رفتارها ربطی به ملیت ما نداره و جمع زدن این که ایرانی ها اینطور ایرانی ها اون طور درست نیست همه جا پر از آدمهای خوب و بده. خلاصه که دنیای آدم هی بزرگ و بزرگ تر می شه و محدودیت های ذهن کمتر و کمتر.
شاید دنیا رو نبینی ولی در معاشرت با مردم کشورهای مختلف راحت دنیا دیده می شی و خیلی چیزها یاد می گیری.
برای آدمی مثل من که از ماجراجویی لذت می بره واقعا همین یک دلیل هم می تونه برای مهاجرت کردن کفایت کنه اما همین تنها از خوبی های مهاجرت نیست...
دومین خوبی مهاجرت مستقل شدن به معنی واقعی کلمه است.
ما هیچ وقت تا صد سالگی هم در ایران آدمهای مستقلی نخواهیم بود. در فرهنگ ما وابستگی نقش مهمی بازی می کنه در فرهنگ ما اینکه شما نوه دار هم بشی برای پدر و مادرت هنوز بچه ای کلی هم افتخار آمیزه فرهنگ ما فرهنگ آدمهای مستقل نیست و آدمها هر چقدر هم که فکر کنن مستقل هستن باز هم در اشتباه به سر می برن.
اما مهاجرت این فرصت رو به ما می ده که روی پاهای خودمون بیایستیم، یعنی هیچ پای دیگه ای نیست که بشه روش ایستاد. از ساده ترین مشکلات تا سخت ترین مشکلات رو شما باید بتونی حل کنی. شاید با خانواده تماس بگیری گاهی درخواست کمک کنی ولی در نهایت این تو هستی که باید مشکل رو حل کنی تو هستی که به قوانین کشور میزبان وارد شدی. تو هستی که می دونی چطوری می شه یه مشکل رو تو کشور میزبان حل کرد نه اونا...
یه مثال ساده می زنم از یه مشکل کوچیک شبی در کوالالامپور بعد از کار به خونه برگشتیم و فهمیدیم که کلیدمون رو گم کردیم. ما هیچ کس رو نداشتیم که بهش زنگ بزنیم. جایی رو نداشتیم که اون موقع شب بریم. هیچ کلید سازی هم باز نبود که برای ما کلید تازه بسازه. ما چاره ای نداشتیم جز اینکه اون شب توی یه هتل بخوابیم. این اتفاق هیچ وقت برای آدمی که توی ایران زندگی می کنه نمی افته.
در هنگام بیماری، درهنگام گرفتاری در هنگام سهل انگاری این شما هستی که باید مشکل رو حل کنی. شاید اولش کمی سخت باشه اما کم کم تبدیل به یه عادت می شه بعد از چند سال چشم باز می کنی و می بینی چقدر بزرگ شدی چقدر عاقل شدی چقدر مستقل شدی و استخون ترکوندی...

در نهایت دو اتفاق خوب مهاجرت برای من هم افتاد اول از همه با دنیای بزرگی از روابط اجتماعی روبرو شدم و دوست و آشناهایی از سراسر جهان پیدا کردم و در نهایت آدم مستقلی شدم. منی که از شدت تنبلی و وابستگی هرگز در ایران یک فیش بانکی پر نکرده بودم و همیشه اینجور کارها رو گردن این و اون می انداختم حالا مجبورم همه کارام رو خودم انجام بدم. حالا احساس می کنم بزرگ شدم و پاهام قوی شدن. هم خودم بزرگ شدم هم روابط اجتماعی ام با آدمهای مختلف چه در روابط کاری و چه در مدرسه زبان نروژی باعث شده دنیام بزرگتر بشه ...
پس اگر به این دو تا تجربه احتیاج داشتید حتما حتما مهاجرت کنید ...

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

مهاجرت/ آیا خارجی ها بی احساس هستند؟

قبل از نوشتن این بخش یه نکته مهم در باب مهاجرت عرض کنم که دوستانی که بارها و بارها پی ام می دید و سراغ آدم میایید و از روزی که من می شناسمتون قصد مهاجرت دارید برای هیچ مهاجری فرش قرمز پهن نشده که شما منتظر اون فرش قرمز مربوطه هستید همه مهاجرا در راه رسیدن به هدف سختی ها و مرارت ها کشیدن. هیچ کجای دنیا کار و خونه و زندگی آماده برای شما مهیا نیست اصلا می شه بپرسم دلیل این توقع شما چیه ؟ دوست عزیز اگر تحمل سختی کشیدن ها رو نداری جان هر کی دوست داری اون رویای مهاجرت رو از مغزت پاک کن پاک نمی کنی من رو پاک کن ...


اما داستان این قسمت از مهاجرت نوشته های من :
درباره دوستی با ایرانی ها در پست های قبل تر صحبت کردم توضیح دادم که لزوما هر جایی که ما مهاجرت می کنیم پر از ایرانی نیست پس ما به روابط اجتماعی نیازمندیم و احتمالا دنبال دوست می گردیم. 
در مالزی 
یکی از سخت ترین کارهای ممکن در مالزی پیدا کردم دوست مالزیایی بود. شاید می شد بین چینی تبارها و هندی تبارها دوست پیدا کرد ولی پیدا کردن دوست در بین مسلمان مالایی واقعا سخت تر از پیدا کردن سوزن در انبار کاه بود. خلاصه که من ته ته اش به این نتیجه رسیدم که اتفاقا بهتره بگیم شرقی های بی احساس ... 
تو مالزی احتمالا با تایلندی ها و هندی تبارها یا سایر مهاجران می تونید ارتباط برقرار کنید اما یادتون باشه هر دوستی و رابطه ای که در یک ایستگاه شکل می گیره حالا رابطه با ایرانی ها یا خارجی ها رابطه موقته چشم باز می کنید و می بینید وقت خداحافظی رسیده...
سه سال پیش در مالزی جمعی بودیم صمیمی و خوشحال، سفر می رفتیم، سینما می رفتیم مدام رستوران و گردش بودیم و حسابی اوقات فراغت رو با هم پر می کردی... 
امروز ما جنوب غرب نروژ هستیم. یکی رفت فرانسه ... یکی رفت آمریکا ... یکی رفت ایران ( دقیقا اونی که اصلا فکرش رو نمی کردیم بره ایران ) یکی دیگه رفت شمال نروژ یکی دیگه هنوز مالزیه در تلاش برای درست کردن کاراش که بره یه جای دیگه و ...
این قصه ارتباط با آدمهاست در مالزی پس اونجا روابط هم موقته روابط موقتی که بعدها ممکنه فقط یه رابطه مجازی ازش بمونه پس آماده خداحافظی با رفقاتون باشید. زیاد توی مالزی چشم یاری از یاران نداشته باشید ( منظورم خارجی هاشه ) حتی ممکنه کسی رو دوست فرض کنید ازش کمک بخواید و اون دوست مالزیایی عزیز فردا یه جوری کلاه از سرتون برداره که اصلا نفهمید چی شد ... 
آقا زود از مالزی بیایید بیرون ته اش به خدا هیچی نیست از ما گفتن :)

در نروژ 

بزرگترین شانس من در نروژ پیدا کردن دوستان خیلی خوب بود. آدمهایی که همیشه بهم کمک کردن و بعضی وقتها از یک کمک ساده هم خیلی خیلی فراتر رفتن. آدمهایی که حالا بیشتر برام نقش خانواده رو بازی می کنن. من خیلی در به در دنبال اونها نگشتم اتفاقا اونها بودن که با اومدن من به شهرشون سراغم اومدن درسته که خب من به عنوان نویسنده مهمان به این شهر دعوت شدم و احتمالا براشون شخصیت جذابی بودم اما مطمئنم حتی اگر اینطور هم نبود باز می تونستم باهاشون ارتباط صمیمانه برقرار کنم. 
یکی از این دوستا تا حالا شاید کارهایی رو برای من کرده که صمیمی ترین دوستان هم زبانم نکردن. و جالب تر اینکه این کارها بی منت انجام می شه و بی توقع. 
اما درباره دیگرانی که دوست صمیمی من نبودن و نشدن هم باید بگم اصولا نروژی ها دو دسته هستن دسته ای که علاقه زیادی به خارجی ها دارن و دوست دارن که با ادمهای تازه ارتباط برقرار کنن و مدام درباره فرهنگ های مختلف حرف بزنن و راست گراهایی که اصلا از خارجی ها خوششون نمی یاد. 
یادتون باشه حتی راست گراهای ضد خارجی هم هرگز هرگز در کوچه و خیابان و ... در نروژ با شما تندی و بدرفتاری نمی کنن با لبخند ملیحی ممکنه یه جوری حالتون رو بگیرن که خب دیگه تا آخر عمر یادتون نره ... کردینیتور من در شبکه نویسندگان مهمان دقیقا یکی از اونهاست که بارها اشکم رو در آورده و همون حضرت دوست بوده که به داد من رسیده...
من نشنیدم از کسی که اینجا به مهاجرا حرف هایی مثل کله سیاه و کاکا سیاه بزنن اتفاقا یه وقتهایی به رنگین پوستها حسودیمم می شه از بس تحویلشون می گیرن و دوستشون دارن ...
خلاصه نژاد پرستی اگرم باشه خیلی تابلو نیست و کاملا نامحسوسه...
تعداد آدمهایی که با هیجان به موهای سیاه من نگاه کردن زیاد بوده . بارها بهم گفتن که چه موهای قشنگی داری و چقدر دخترای ایرانی خوشگلن و از این دست حرفهای دست و دلبازانه...
تفاوت فرهنگی یا بی حساسی آنها 
در رابطه با دوستان نروژی ها ذکر یک نکته ضروری است که تفاوت های فرهنگی ممکنه بارها شما رو دچار سو تفاهم بکنه ... مثلا اینها عادت ندارن برای هر بار سلام علیک مثل ما بپرن بغل همدیگه و دست بدن ولوس بازی در بیارن ممکنه حتی بعد از دو هفته که شما رو دیدن ا زدور بگن های ... این معنی اش قهر یا پایان رابطه نیست ...
به تعارف کردن عادت ندارن و اگر به شما می گن می خوای برسونمت ؟ باید بگی بله و اگر بگی نه مرسی می گه خب خودت برو خونتون حتی بهت نمی گه طوفان نوح شده و خب تو اصلا نمی تونی تا خونه بری با خودش فکر می کنه که احتمالا تو از قدم زدن در طوفان و سیل لذت می بری ... 
مودب بودن و تعارف کردن اصلا جواب نمی ده ... اگر با دوستتون می رید رستوران اگر واقعا قصد دارید پول میز رو حساب کنید بگید که من حساب می کنم چون قطعا دوستاتتون هم می شینن می گن ااا مرسی حساب کن ...
خلاصه که انتظار برخوردهای پر سر و صدای ایرانی رو از نروژی ها نداشته باشید بغل و بوس و عشقم و مشقم اینجا جواب نمی ده درست برعکس دوستای اسپانیایی ام که کاملا همین مدلی برخورد می کنن ولی خودتم بکشی در عمق باهاشون نمی تونی دوست و صمیمی باشی ...
تعارف در هیچ کدام از موارد جواب نخواهد داد کلا جز ما ایرانی ها هیچ کس دیگه معنی تعارف رو انگار متوجه نمی شه احتمالا تا مدتها به خاطر عادت به تعارف کردن حسابی گیر می افتید ...
البته من برای دوستان صمیمی ام درباره تعارف توضیح دادم و حالا از اون طرف بوم افتادن وقتی من واقعا چیزی رو نمی خوام بخورم یا کاری رو نمی خوام بکنم  به زور بهم می گن نه تاقوف ( همون تعارف ) نکن بخور .بیا برو ... 
در نهایت 
- برای یاد گرفتن زبان کشور مورد نظر برای تسهیل در یادگیری قوانین و درک بهتر نامه های اداری و ... بهترین چیز داشتن دوستی است از همان کشور در یافتن دوستان غیر ایرانی کوشا باشید.
- به تفاوت های فرهنگی نگاه طنز و سرگرمی داشته باشید سعی کنید همه چیز رو توضیح بدید و توضیح بخواید به جای اینکه خود خوری کنید و ناراحت بشید...
- از پختن غذای ایرانی و سرو کردن خوراکی های ایرانی کوتاهی نکنید که حسابی دل جهانیان رو با غذاهای ایرانی می شه به دست آورد. 
- از اینکه اونها چیزی درباره ایران نمی دونن و فکرای عجیب و غریب می کنن نگران نباشید شما می تونید همه این تفکرات رو تغییر بدید و کلی چیزهای خوب ایرانی رو نقل کنید عکس و تصویر نشون بدید موسیقی ایرانی رو معرفی کنید و اونهام مطمئن باشید حسابی استقبال خواهند کرد.
(ادمهای زیادی رو دیدم که به خاطر اینکه اینها اروپایی هستن در برابرشون احساس حقارت و ضعف می کنن اما نه اینش خوبه نه اون حس طلبکاری که بعضی از ایرانی ها دارن و مدام می خوان به اروپایی ها بگن ما و تمدن 2500 سالمون شما و سالها فقر و جنگ و فیلان ... بی خیال این قمپزها بی خیال اون ضعف ها اینجوری خیلی زود دوستانتون رو از دست می دید و تنهایی اجتناب ناپذیر غربت بیشتر و بیشتر آزارتون می ده. شما معلم اینها نیستید اگرم چیزی درباره ایران براشون توضیح می دید فقط برای نزدیک شدن بیشتر به همدیگه است همون طور که اونها قطعا کمک می کنن تا شما کشورشون رو بهتر بشناسید.)
- بی خیال نمایش و خودنمایی، افه و چشم و هم چشمی مردم کشورهای اروپایی که اتفاقا وضع اقتصادی بهتری دارن مثل نروژ اصلا در قید و بند این ادا و اطورها نیستن پس از دوستی تون لذت ببرید. 

پس از تحریر:

خوشحالم که همین طور بازدید وبلاگم زیاد و زیادتر می شه همین باعث می شه جلوی تنبلی بایستم. 
یکی ازم پرسیده بود که اینا جواب سوال مهاجرت بکنیم یا نکنیم نیست خب بله نیست چون من واقعا نمی تونم برای این سوال به کسی جواب بدم من فقط چیزایی که دیدم و می بینم رو می نویسم همین دیگه جواب اون سوال با شما. شمایی که تصمیم می گیری که می تونی شروع کنی مثل یه کودک نوپا زبان رو از اول یاد بگیری و از صفر شروع کنی؟ می تونی با آدمهایی دوستی کنی که هیچ وقت از صد فرسخی نمی پرن بغلت و جیغ و داد بوس که انگار صد ساله ندیدنت... می تونی مدتی چمدونی زندگی کنی و تحمل سختی هاش رو داری ؟ 



۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

مهاجرت کردن/ زبان اصلی با زیر نویس فارسی

بی شک دانستن زبان انگلیسی در راه مهاجرت کمک بزرگی به یک مهاجر خواهد بود حتی در بعضی از کشورهای غیر انگلیسی زبان ...
اما در راه مهاجرت به مالزی یادتون باشه که با لهجه جدیدی از انگلیسی آشنا خواهید شد که هرگز پیش از آن نشنیده بودید. انگلیسی با لهجه چینی- هندی -مالایی ... خیلی باید تسلط بالایی به زبان انگلیسی داشته باشید که خودتون هم به همون روز نیافتید و گرنه در طولانی مدت یه جوری انگلیسی حرف می زنید که خودتون هم حیرون می مونید. 
تو رو خدا بعد از مهاجرت به مالزی موقع فارسی حرف زدن لهجه نگیرید که خیلی کار ضایعی خواهد بود و باعث شادی روح و روان رفقا خواهید شد. 
در مالزی نیازی به یادگیری زبان مالایی ندارید. نه اینکه اگر زبان مالایی بدونید به ضررتون تمام می شه ها ولی کلا  خیلی به کار نخواهد آمد ...
آسیای شرقی ها خیلی بیشتر از ما خاورمیانه ای ها انگلیسی صحبت می کنن و همون لهجه های بد و نامفهوم رو بلاخره همه شون بلدن و گاهی آدم از خودش می پرسه چند درصد راننده تاکسی های ایران همین لهجه داغون انگلیسی رو هم می تونن صحبت کنن؟

اما در راه مهاجرت به کشورهای غیر انگلیسی زبان. 
خب نروژ جاییه که مردم از خود انگلیسی هام بهتر انگلیسی حرف می زنن، وقتی بهشون می گی من نمی تونم نروژی حرف بزنم با خوشرویی تمام باهات انگلیسی صحبت می کنن البته در میان مردم میانه سال و پیرتر ممکنه افرادی پیدا بشن که خیلی خوب انگلیسی حرف نمی زنن یا اصلا نمی دونن ولی این درصد خیلی خیلی کمه ...
اما همه اروپا اینجوری نیست من خودم در فرودگاه فرانکفورت و مونیخ یه جوری گم و گور شدم و کسی حاضر نبود جوابم رو به انگلیسی بده که کم مونده بود گوشه زمین بشینم و گریه کنم. وقتی ازشون انگلیسی سوال می کردم هیچ کدوم جوابم رو نمی دادن ...
حالا بحث اینجاست که در همین نروژ یا کشورهای دیگه ای که احتمالا خوب انگلیسی حرف می زنن و راحت هم جواب می دن می شه همه عمر با زبان انگلیسی زندگی کرد؟ 
پاسخ منفی است برای پیدا کردن کار زبان کشور مورد نظر نه تنها اولویت دارد که از اوجب واجبات است ... 
قطعا اولین روز کلاس زبان جدید سخت ترین روز زندگی شماست ... روزی که معلم زبان شما به زبان مادریش شروع می کنه به حرف زدن و شما بغض غریبی راه گلوتون رو می بنده ...اما همه مهاجرا بلاخره یه روزی با هر زوری که هست زبان رو یاد می گیرن از کلاس های زبان در نرید که همین حضور در کلاس از همه کمک کننده تره در نهایت هم بلاخره تاثیر بودن در محیط رو کاملا حس می کنید. تلویزیون مردم روزنامه فروشگاه ها همه و همه معلم شمان و ته ته اش همه مهاجرا به زبان کشور میزبان مسلط می شن فقط هر چقدر بیشتر از زیر یادگیری در برید دیرتر سر و سامان می گیرید همین ...
یه امای دیگه هم هست اینجا 
اما یادتون باشه در راه تقویت زبان انگلیسی همیشه کوشا باشید بخصوص اگر شغلی دارید که با دنیای بیرون از کشور میزبان هم در تماس و مراوده هستید ... تمام مراودات کاری بین المللی. جلسه های اینترنشنال ... کنفرانس ها و ورکشاپ ها به زبان انگلیسی برگزار می شه و شما به عنوان یک مهاجر همیشه باید گوشه ذهنتون این زبان رو نگه دارید و فراموش نکنید...
از حرف زدن به زبان کشور میزبان نترسید اونها اگرم به شما لبخند بزنن لبخند ذوق زدگی است دوستای نروژی من برام توضیح دادن که اگر گاهی لبخند می زنن چون براشون این نروژی حرف زدنه من جذابه همون طوری که من کلی ذوق زده می شم وقتی دو کلمه فارسی رو اونا با لهجه خودشون تکرار می کنن این لبخند ها. لبخند تمسخر نیست پس نگران نباشید ما با این لنگ های دراز و هیکلای گنده شبیه بچه های کوچولویی حرف می زنیم که تازه زبون باز کردن و کلی هم شیرین و خواستنی هستن اعتماد به نفس داشته باشید و راحت حرف بزنید ... 
در ضمن انگلیسی شما هر چقدر هم قوی باشه یادتون نره در زندگی روزمره یهو مجبورید از یه کلماتی استفاده کنید که هرگز در موقع یادگیری زبان فکرشم نمی کردید به کارتون بیاد برای همین تاثیر بودن در محیط صد برابر بیشتر از درس خوندن و کلاس رفتنه پس نگران نباشید این مشکل همه ما است که به مرور و با معاشرت و حرف زدن حل می شه 
پس به کودکان خود به جای تیراندازی و سوار کاری زبان های خارجی بیاموزید.
اعتماد به نفس داشته باشید 
و حرف بزنید حتی اشتباه ... 

۱۳۹۳ مرداد ۲۴, جمعه

مهاجرت بهتر است یا 80 روز انفرادی؟

اصلا حرفی هم باقی می مونه که مهاجرت خوبه یا بده ؟
من دیگه با این شرایط باید درباره خوبی ها و بدی های مهاجرت باز هم بنویسم ؟ این شرایط یعنی شرایطی که هنوز هر چه به در و دیوار می کوبی خبری از صبا نباشه ...
 یک کلام بله فقط مهاجرت کنید تا هفتاد هشتاد روز ناپدید نشید... تا مجبور نباشید هفتاد هشتاد روز در انفرادی بدون تماس و خبر بمونید ...
اصلا مهاجرت هر کوفتی که باشه از بلایی که آقایون دارن سر شما میارن خیلی بهتره... مادرهای شما توی اسکایپ با شما ملاقات کنن خیلی بهتره که 80 روز منتظر یک تماس تلفنی باشن و مدام پله های دادسرا رو بالا و پایین برن ...
از دوست و خانواده دور باشید اینجا بلاخره دوست و آشنای جدید پیدا می کنید بهتر از 70 -80 روز هم نشینی با دیوار و بازجوهاست ...
مهاجرت کنید مهاجرت کنید که غربت اینجا از غربت اونجا کمتره...
کاش صبا هم مهاجرت می کرد
کاش صبا هم امیدوار نبود
کاش صبا هم می رفت
کاش صبا هم به فکر خودش و زندگی خودش بود
کاش کاش کاش
صبا فقط یک روزنامه نگار است
حق صبا انفرادی نیست
حق مادر صبا بی خبری نیست
مهاجرت کنید مهاجرت کنید اونجا نه شما نه ما هیچ حقی نداریم
مهاجرت کنید تا حداقل کمی فقط کمی نفس بکشید
مهاجرت کنید که حداقل جونتون در امان باشه
تا با تن تب کرده روزها رو در چهاردیواری ناکجا آباد شب نکنید
امیدهاتون رو بردارید و فرار کنید
اونها تا همه امیدواران رو به مسلخ نبرن دست بر نمی دارن
صبا کجاست ؟

بعد از تحریر :
چند وقته شروع کردم درباره مهاجرت می نویسم. خوبی ها و بدی هاش بعد مدام خبر می یاد که از صبا هیچ خبری نیست. حالا فکر می کنم واقعا ما اینجا غریب تریم یا تو ایران غریب تر بودیم ؟