۱۳۹۱ اسفند ۲۲, سه‌شنبه

رخصت

یک عشق و این همه دیوار
باری دیوارهای توقیف و این کاغذها همه بی جان
          مَن ِ گناه ناکرده
   محبوس ِ آزادی ندیده
رخصت می دهندم
به هوا خوردن
          از انفرادی
                 تا حیاط آزادی؟

   تیر 1388 - تهران

رویا

بلاخره  روزی
در بلندترین خیابان تهران
تو را تنگ در آغوش می کشم
به رسم چنارهای صد ساله
به افتخار پاییز
پیراهن از تن می دریم
من گرم می شوم
گزمه ها هلهله می کنند
تو ...
تو بر باد می روی
رویای من تمام می شود

پاییز 1389 - تهران

۱۳۹۱ اسفند ۲۰, یکشنبه

نیمکت ذخیره ها

من هیچ وقت در زندگیم شاگرد اول نشدم، یعنی حتی کلاس اول هم معدلم بیست نشد، کلاس اول کلاس جنگ بود فقط رفتیم مدرسه امتحان دادیم، یک خانم خوش اخلاقی توی تلویزیون به ما درس می داد معلم خودمون یک شکم قلمبه داشت. عین مامانم پیش از به دنیا آمدن سپیده.
من حتی بعدتر هم با همه تلاش پدر و مادرم نمره هام از حد متوسط بالاتر نرفت، حتی وقتی جنگ تمام شد. حتی وقتی مدرسه ها باز شد.
هنرستان هم همین طور بود هیچ وقت بهترین نبودم، دانشگاه هم فرقی نداشت.
حتی می دونی من هیچ وقت روزنامه نگار قابلی هم نشدم. از پادویی مطبوعات رسیدم به گزارش نویسی ولی همان جا ماندم و جایی نرفتم مثلا به دبیری و سردبیری..
در هیچ مسابقه نقاشی یا حتی گزارش نویسی و عکاسی هم من اول نشدم. راستش فقط یک بار در یک مسابقه نقاشی شرکت کردم ولی حتی نقاشی من به مرحله نمایش هم نرسید. در هیچ مسابقه دیگری شرکت نکردم که قرار باشد رتبه یا امتیازی هم کسب کنم.
درست در کشوری که همه مردم در حال دویدن برای پیروزی در مسابقه برترین ها بودند. من از زمین مسابقه کنار رفتم و ترجیح دادم روی نیمکت بشینم و بازی بقیه را تماشا کنم.
حتی تلاش نکردم به لطف تیغ و چاقو، یا سرخاب و سفیدآب  زیباترین دختر فامیل یا دانشکده باشم  که صد تا خاطرخواه جورواجور دورم پرسه بزنند. یعنی حتی سالهای زیادی بود که هیچ کس عاشق من نشده بود. من هم  تلاشی نکردم که کسی فکر کند عاشق من شده.
هیچ وقت هیچ لقب ترینی به من اختصاص پیدا نکرد.
خب شرکت نکردن در مسابقه و رقابت قطعا پیروزی به همراه ندارد. نه اینکه فکر کنی چون جهان بینی خاصی داشتم از مسابقه کنار رفتم و تماشا کردم نه. من حال و حوصله مسابقه را نداشتم من حتی وانمود می کردم مشغول تماشای مسابقه هستم در حالی که داشتم در رویابافی هام غرق می شدم.
حالا اما فکر می کنم شادی امروزم را مدیون  همین نیمکت نشینی هستم. من هیچ وقت مصدوم نشدم، کارت زرد یا قرمز نگرفتم از هیچ مسابقه ای محروم نشدم. من خوشحال ترین آدم دنیا ماندم چون خودم بودم، به کسی تنه نزدم، روی پای کسی تکل نرفتم، از روی شانه های کسی بالا نپریدم تا سر بزنم، اما خوب که به بازیکنان توی زمین نگاه می کنم می بینم پاهای همه شان زخمی است، سر خیلی ها شکسته، خیلی ها کارت قرمز گرفته اند. پای خیلی ها پیچ خورده، هیچ کس خوشحال نیست نه برنده ها نه بازنده ها خوشحالی فقط در چهره تماشاچیان مسابقه موج می زند آنهایی که وسط تماشای بازی فرصت داشتند کمی چرت بزنند. کمی رویابافی کنند و هر از گاهی پاهایشان را دراز کنند.

۱۳۹۱ اسفند ۱۶, چهارشنبه

نفر صد و یکم

هنوزم فکر می کنم به تو به فنجان چای تا نیمه، به سیگاری که در خود سوخت... به ژاکتی که جا ماند. به رویایی که در دود سیگار محو شد به جای لب هام روی فنجانی که تو برداشتی چای نیم خورده اش را تا ته سرکشیدی و فنجان را گذاشتی توی جا یخی تا مثل مومیایی صد سال دیگر هم یادگاری بماند از بی نگاهی و حرفی دل بستن.
به تو فکر می کنم و هی با خودم می گویم دست مرا خوانده بودی یا نه؟ می دانستی چای و فنجان تله ای بود برای گیر افتادنت؟ می دانستی سیگار روشن و ژاکتی که عطر مرا در خود پنهان کرده بود گذاشتم برای فریب دادنت؟
اوه خدای من ما زن ها چقدر مرموز و چموشیم. تله های مرا یافتی و یکی یکی خنثی کردی؟ یا افتادی توی تله و حالا بال بال می زنی؟
این حس مالیخولیایی دیوانه شدنت را دوست داشتم. وقتی نوشتی عطرش پیچید در اتاق، چایش را سر کشیدم. فنجانش را چون مومیایی حبس کردم در جا یخی و سیگارش را پک زدم تا طعم لب های سرخش بماند تا ابد توی ریه هام. وقتی نوشتی دیگر بعد از آن سیگار هرگز لب به سیگار دیگری نزدی. وقتی نوشتی حالا که عطر ژاکت ماند توی مشامت هربار در خیابان عطری آشنا از کنارت رد می شود بر می گردی و نگاه می کنی. خیالم راحت شد که تیرم خورد به هدف. به قلبت. به قلبی که باید می شکستم تا نذرم را ادا کنم.
نذر کردم قلب 101 مرد جا افتاده با موهای جو گندمی را بکشنم. خونش را بریزم توی شیشه و بعد سر بکشم. جادوگری در معبد چینی ها بود که می گفت اگر خون 101 قلب شکسته مردی با موهای جوگندمی را بنوشی حتما زخم قلبت ترمیم می شود.
حالا تو هم درست همین کار را بکن.
قلب 101 زن قد بلند. با موهای کوتاه خرمایی  را بشکن خونشان را بریز توی شیشه و سربکش.
بگذار زخم قلبت ترمیم شود تو با بقیه فرق داشتی همان طور که همه 100 نفر دیگر با بقیه فرق داشتن و چیزی در من انگار سر جایش نیست.
انگار هیچ چیز دنیا سر جایش نیست شاید آن جادوگر چینی روش ترمیم قلب های شکسته اش را در کتابی منتشر کرده. این روزها همه شهر پر از دام های گسترده است و از هر طرف می روی تیری از چله کمان رها شده.

روزنامه هایی که گم شد


روزنامه های من گم شد. تمام گزارش ها، مصاحبه ها، یادداشت های منتشر شده
پدرم روزنامه ها رو به یکی از مهندسین پرواز ایران ایر داد آقای مهندس لطف فرمودند به جای آوردن روزنامه ها به مالزی اونها رو توی سطل زباله ریختن. کسی مجبورش نکرده بود، تهدیدش نکرده بود. خودش گفت میاره....
روزنامه تهران امروز اون قدیم ها سایت نداشت
کارگزاران نداشت
گزارش هفتگی نداشت
ماهنامه ها و هفته های گردشگری هیچ کدوم سایت نداشتن
اصلا کدوم روزنامه و هفته نامه و ماهنامه اون قدیم ها سایت داشت ؟
در به در دارم دنبال لینک اونهایی می گردم که سایت داشتن و دارن مثل همشهری، آفتاب نیوز و ...
بعضی هاش رو میذارم اینجا برای ثبت در تاریخ :

کارگران دیگر مشغول کار نیستند سحر بیاتی/ همشهری

 مرثیه ای برای شوش/ روزنامه همشهری

جوانان ایرانی از بیکاری بی‌حال شدند یا از بی‌حالی بیکار؟ / آفتاب نیوز
 تماشای نقش جهان از فراز آسانسور:
 http://hamshahrionline.ir/details/94436
گردشگران خارجی راه ایران را گم کرده اند:
http://hamshahrionline.ir/details/99402
کنج عزلت مشاهیر در گورستان ظهیرالدوله/ روزنامه همشهری
http://www.iranboom.ir/gardesh-gari/1413-gorestan-zahirodole.html

فروش تاریخ به بالاترین پیشنهاد
ارتشی بود، ارتشی نبود
چرخ لنگ آسیاب


۱۳۹۱ اسفند ۱۵, سه‌شنبه

من دیوانه ام

نه من اصلا ناراحت نیستم از اتفاقاتی که افتاد.پشیمون هم نیستم از اینکه تو رو با همه تلخی هات رها کردم. حتی پشیمون نیستم از اینکه آدم های اشتباهی زیادی رو خواستم جایگزین تو کنم. جایگزین تلخی هات...
من ناراحت نیستم که اونا توی انتخابات تقلب کردن. من ناراحت نیستم که از روزنامه های زیادی اخراج شدم یا روزنامه های زیادی توقیف شد.
من ناراحت نیستم از اینکه دیگه توی اون سرزمین مادری زندگی نمی کنم. من از این هجرت پشیمون نیستم.
حتی هیچ کینه ای به دلم نیست از کتک خوردن در بلندترین خیابان شهر. من از گیر افتادن در کوچه بن بست دیگه نمی ترسم. دیگه دلخور نیستم از فرار کردن، دیگه بوی گاز اشک آور توی مشامم نمی پیچه، دیگه سرفه نمی کنم، دیگه سرم گیج نمی ره. دیگه قلبم تیر نمی کشه.
من خوشحالم از این همه هیجان. از این چمدان های بسته. از هجرت، از خط استوا و گرمای کشنده اش لذت می برم. از خاطره فرار می خندم. به موتور سواری فکر می کنم که در بلندترین خیابان شهر ما را زیر گرفت، دلم به حالش می سوزد که اینهمه از ما کینه داشت. دلم می سوزد او سرباز بود. او مغزش را سپرده بود به آنهایی که مغز آدم ها رو می خورند...
من از زیستن در این ایستگاه تب کرده شرجی لذت می برم. از این همه هیجان. از اینکه امروز شاید شیرین ترین آدم دنیا را در کنارم دارم. چمدانهایمان را تقسیم کردیم. سفره مان را گشوده ایم. به هم دروغ نمی گویم.
ما حالمان خیلی خوب است.
فکرش را بکن اگر آنها در انتخابات تقلب نکرده بودند من شاید تا ابد در روزنامه ای مثل یک کارمند وظیفه شناس نشسته بودم و چرت و پرت به خورد مردم داده بودم.
من همان جا می ماندم تا پیر می شدم بدون دیدن دنیایی که از حد تصور من بزرگتر است. زیباتر است . دوست داشتنی تر است.
نه ایران مرکز دنیاست... نه انتخابات کذایی بدترین اتفاق دنیاست.
اگر من نرفته بودم ، اگر من آدمهای اشتباهی را پیدا نکرده بودم ، اگر آنها در انتخابات تقلب نکرده بودند. اگر آن روزنامه ها بسته نشده بود. اگر ما کتک نخورده بودیم. اگر آن تماس های کذایی نبود. اگر آن همه ترس و اضطراب نبود. اگر اگر اگر ... وای اگر همه آن روزهایی که قلبم تیر می کشید و سرم گیج می رفت نبود بزرگ نشده بودم . زن نشده بودم زنی که دیگر تنها نیست با چمدانی در دست در ایستگاهی در شرق آسیا ایستاده برای تجربه های تازه برای رفتن های بی پایان. اگر همه آن روزهای سخت نبود الان من اینطوری عاشق مردی که دیوانگی هام را دوست دارد نبودم
چقدر خوب شد که شما تقلب کردید. چقدر خوب شد که ما رفتیم ... چقدر خوب شد که زندگی ما کسالت آور و بی حوصله نشد. چقدر خوب شد من ادم عاقلی نیستم ... دیوانگی را دوست دارم من دیوانه ای خوشحالم ...

۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

سفر به گرمای تب دار جنوب شرق آسیا



از آگهی‌های مطبوعاتی و اطلاعیه‌هایی که پشت شیشه آژانس‌های مسافرتی نصب شده گرفته تا خاطراتی که دوستان و آشنایان از سفر به تایلند نقل می‌کنند پیداست که این کشور به یکی از مقاصد سفر برای بسیاری از گردشگران ایرانی تبدیل شده است. البته تایلند تنها جای خود را در دل مسافران ایرانی باز نکرده است. این کشور با تبلیغات گسترده و برنامه‌ریزی توانسته است صنعت گردشگری را به محل درآمد اصلی خود تبدیل کند. کافی است تعداد دفعاتی که پایتخت این کشور، میزبان بازی‌های آسیایی و فوتبال جام ملت‌های آسیا بوده را بشمارید تا به این موضوع پی ببرید که تایلندی‌ها از چه هنگام برای کشاندن مردمان دیگر کشورها به کشور خود تلاش می‌کرده‌اند. این موضوع باعث می‌شود که فعالان گردشگری و به‌ویژه خبرنگاران این حوزه، به دیدار از تایلند کنجکاو شوند. آنچه در پی می‌آید حاصل دیدار از این کشور است و مقایسه آن با ظرفیت‌های گردشگری ایران.
در موتورهای جست‌وجو با تایپ نام مقصد، تصاویری را می‌بینی که اگر کوچک‌ترین شکی هم داشتی، حالا به یقین تبدیل شده و تو هدف سفر را یافته‌ای. تو به تایلند سفر می‌کنی.
رنج سفر با طیاره وطنی را که نه‌ تنها تاخیر چند ساعته‌اش که صندلی‌های غیراستاندارد و نزدیک به هم‌اش کلافه‌ات کرده به جان می‌خری. 6 ساعت و 15دقیقه که تمام می‌شود وارد فرودگاه بانکوک می‌شوی. در صف پلیس گذرنامه که ایستاده‌ای، کرور کرور گردشگر از
هلند و سوئد گرفته تا هند و عربستان ایستاده‌اند برای جاذبه‌های این دیار.
 دل توی دلت نیست که... از فرودگاه بیرون می‌آیی و هوای گرم و تب‌ کرده بانکوک با کمی دود و غبار، محکم توی صورتت می‌خورد. از فرودگاه تا هتل نه خبری از جاذبه‌های توریستی است و نه خبری از برج‌های سر به فلک کشیده که در عکس‌ها دیده‌ای. هر چه هست دست فروش است و کودک پابرهنه تایلندی.
پاتایا هم دست کمی از بانکوک ندارد. در اینجا نه خبری از امنیت است نه از مدرنیته نه حتی تاریخ هزار ساله. اما چه می‌شود که کرور کرور گردشگر به این کشور آسیایی سرازیر می‌شود؟ تور لیدرهای تایلندی از ابتدای ورود شما به این کشور مرتب هشدار می‌دهند که مراقب کیف و پول خود باشید و شما ساعت به 9‌شب که می‌رسد جرات ماندن در خیابان را ندارید.
اینجا نه تخت جمشید دارد، نه سی‌وسه پل، نه کویر دارد و نه جنگل‌های سرسبز شمالی. نه اینکه هیچ نداشته باشد اما در مقام مقایسه با ایران چه دارد که اینگونه پیشتاز ربودن گردشگران دنیا شده؟ به ‌نظر شما تبلیغات هدفمند و مؤثر در این میان چه نقشی دارد؟ همسفری می‌گفت اینجا گردشگران آزادند هر طور که می‌خواهند رفت ‌و آمد کنند اما این دلیل قانع کننده‌ای نیست. مگر در دنیا کم گردشگر مسلمان داریم که سواحل امن و مطمئن خلیج‌فارس و دریای خزر می‌تواند برای شنا کردن و استفاده از امکانات مختص به جامعه اسلامی مهماندارشان باشد؟
همسفر دیگری با طعنه می‌گفت: «بخیلی؟ خب ما نفت داریم بگذار گردشگر برای اینها باشد که هیچ درآمد دیگری ندارند.» ولی مهم‌ترین نکته اینجاست؛ نفت روزی تمام می‌شود اما گردشگر تا دنیا دنیاست به سفر می‌رود و پس‌اندازش را هزینه می‌کند.
گرچه نفت از منابع اصلی درآمدزایی است اما انسان در تولید اصلی‌ترین منبع درآمدزایی نقشی ندارد زیرا این منبع حاصل فرایندهای طبیعی بوده و  زوال پذیر به‌ شمار می‌رود که نمی‌توان با ترسیم آینده‌ای روشن از آن به‌ عنوان زیرساخت اقتصادی نام برد.
در این میان توریسم گردشگری به‌ عنوان صنعتی پایدار، با شتاب جهان به سوی زندگی ماشینی اهمیت خود را در زندگی فردی و اجتماعی بیشتر نمایان می‌سازد.
امروزه صنعت توریسم در بسیاری از کشورها با رشد سریع‌تری نسبت به سایر بخش‌های اقتصادی به پیش می‌رود و با ایجاد فرصت‌های شغلی جدید یک صنعت پیشرو تلقی می‌شود که اقتصاددانان آن را «صادرات نامرئی» نیز می‌نامند.
براساس گزارش سازمان جهانی گردشگری، ایران رتبه دهم جاذبه‌های باستانی و تاریخی و رتبه پنجم جاذبه‌های طبیعی را داراست، با وجود این از لحاظ بهره‌برداری از این منابع در جایگاه مطلوبی قرار نگرفته است.
ایران کشوری است که جاذبه‌های گردشگری آن به اعتقاد بسیاری از صاحب‌نظران، هر گردشگری را به وجد می‌آورد. در کنار دارا بودن جاذبه‌های تاریخی بی‌نظیر، میراث غنی و جلوه‌های بی‌نظیر از اکوتوریسم، عواملی هستند که هر یک به تنهایی می‌توانند توریسم این کشور را با تحولی بزرگ روبه‌رو کنند؛ موهبت‌هایی که کشورهای دیگر با داشتن حتی نیمی از آنها، با شتابی به‌ مراتب بیشتر از ایران در برنامه‌ریزی‌های توریسم، صنعت گردشگری خود را رونق چشمگیر بخشیده‌اند، درحالی‌که سهم ایران با وجود رتبه ممتازش در جاذبه‌های جهانگردی از درآمد گردشگری جهان حتی به یک درصد هم نمی‌رسد. طبق آخرین آمارهای رسمی 4 کشور اسلامی مالزی، ترکیه، عربستان و مصر در میان 25 کشور برتر در صنعت توریسم حضور دارند و این درحالی است که ایران به ‌رغم داشتن بیش از یک میلیون و 200 هزار اثر و جاذبه تاریخی و دارا بودن شرایط بسیار خوب برای جذب توریست نسبت به این کشورها، متأسفانه تا کنون نتوانسته سهم قابل‌ قبولی از صنعت گردشگری را از آن خود کند.
ایران از پتانسیل و ظرفیت‌های بسیار بالایی در جذب گردشگر برخوردار است، به‌ طوری که به عقیده بسیاری از کارشناسان، پیست‌های اسکی ایران قابلیت رقابت با پیست‌های سوئیس و اتریش را نیز دارد. اما با وجود اینکه ایران در کنار جاذبه‌های طبیعی فراوان، آثار تاریخی و فرهنگی بسیاری را در خود جای داده  همچنان برای گردشگران خارجی ناشناخته باقی مانده است.
به اعتقاد کارشناسان، عمده مشکلات ایران در حوزه گردشگری بیشتر به بخش مدیریتی مربوط می‌شود تا امکانات و منابع؛ به عبارتی صحیح‌تر روی امکانات موجود، مدیریت صحیحی صورت نمی‌گیرد و به ‌رغم اهمیت نقش مؤثر گردشگری در اقتصاد و لزوم یافتن منابع درآمدی پایدارتر برای کشور، هنوز این عدم‌مدیریت صحیح و به ‌موقع به چشم می‌خورد.
نکته قابل تأمل اینجاست که ایران می‌تواند میزبان هر ذائقه‌ای باشد؛ آن که برف و بازی‌های برفی را می‌پسندد تا آن که آفتاب سوزان و شنا کردن و بازی‌های آبی را می‌پسندد؛ همه و حتی آنهایی که آرزو دارند شبی در کویر سحر کنند و ستاره‌ها را بالای سرشان رصد کنند و....
توریست ایران بدون جاذبه نیست و سر و گردنی هم از بسیاری از کشورهای جهان بالا‌تر است اما آنچه این صنعت در‌آمدزا را رنج می‌دهد مدیریت ضعیف و بی‌برنامه و بی‌توجهی است.
نبود تبلیغات مناسب نیز اما عامل مهمی است که بارها نیز به آن اشاره کرده‌ و با مسئولان نیز در میان گذاشته‌ایم. کشوری مانند تایلند با تبلیغ، گردشگری را جذب می‌کند که گردشگر، بیشتر فریب ظاهر زیبای بروشورهای تبلیغاتی را خورده اما ما جاذبه‌های مثال‌زدنی کشور را فراموش کرده‌ایم و درآمدی هنگفت را به راحتی از دست می‌دهیم. کاش ما هم صاحب نفت نبودیم تا به بقیه صنایع خود اهمیت می‌دادیم آن وقت بود که ایران چون نگینی حداقل در آسیا می‌درخشید.
* یکی از گزارش هایی که در ماهنامه آریانا گردشگری منتشر شد و بخشی از پرونده  مفصلی بود که درباره جنوب شرق آسیا تهیه کرده بودم ... 1387